تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
كهنه‌پرستى به پيكار برخاست . . . حمايت از حقوق اقليتهاى مذهبى از اصول سياستش بود . « 1 »

نمونه‌اى از نامه‌هاى اميركبير به ناصر الدين شاه

اميركبير نظر به علاقه‌اى كه به اين مملكت داشت ، در همان دوران ظلم و استبداد ناصرى بدون اين‌كه بيمى به خود راه دهد ، در نامه‌هايى كه به ناصر الدين شاه مىنوشت ، مشكلات مملكتى را با صراحت گوشزد مىكرد . فى المثل در نامهء زير امير از دسايس شاهزادگان و قومها و بستگان شاه شكايت مىكند : قربان خاكپاى همايون مباركت گردم ، دستخط همايون زيارت شد . كاغذهايى كه مرحمت فرموده بوديد ، رسيد . در باب تدبير آصف الدوله به فيروز ميرزا حكم شد كه آنها را نگذارد بيايند . باز هم تأكيد مىشود مقرر فرموده بوديد كه تازه‌اى نيست ، بله چه تازه‌تر از اين هست كه از دست قومهاى شما ، دو روز اصفهانيها لوطىبازى در مسجد شاه درآورده به قدر هزار نفر زن و مرد عارض داد و بيداد كرد و پنج هزار تماشاچى جمع كرد . اللّه ، اللّه بنا گذاشته بودند كه خدا اول و آخرش را مىدانست و بارى از فضل خدا و مرحمت شما خوابيد . اما نمىدانيد كه بر من چه گذشت ، تفصيل را فردا به خاكپاى همايون عرض مىكنم ، زياد جسارت نورزيد ، باقى الامر همايون . در نامهء زيرين امير از روى خيرخواهى به شاه اندرز مىدهد كه در گفتگوهاى خود با وزير مختار روس جانب حزم و احتياط را از دست ندهد و سخنى نسنجيده نگويد : قربان خاكپاى همايونت شوم ، ديشب بندهء كمترين از محمد على خان شنيدم كه جناب وزيرمختار دولت بهيهء روسيه امروز شرفياب حضور همايونى خواهند شد ، اما نفهميدم مطلبى دارد يا ديدن محض است . اما استدعا دارد كه اگر ديدن است چنين مكالمه فرمايد كه اگر بعد از اينها مطالبى در جواب و سؤال لازم شود و فدوى بگويد كه حكم همايون است باور نمايد . و اگر مطلب عرض نمايد اميدوار است كه چنان جوابهاى درست در عين آرامى و ملايمت بفرمايند كه بسيار متسحسن شود . نقل سياه‌ها و ايلچى انگليس نشود كه شش ماه است متصل مىگويند كه شاهنشاه راضى بودند ، تو رفتى بر هم زدى . اگرچه جسارت بود اما لازم بود عرض شد . باقى الامر همايون . در سومين نامه‌هايى كه نقل مىكنيم از خرابى وضع ماليهء مملكت مىنالد : قربان خاكپاى همايونت شوم ، در باب بنايى عمارت سركارى مقرر فرموده بودند كه كار نمىكند . فدوى هم شنيده‌ام كه امساله در هيچ يك از امور
هامش
( 1 ) . همان ، ص 220 به بعد