ديگر مىگويد : « مشغوليات اين غلام معلوم است ، بىكار نمىشود ، مقرر فرموده بودند كه در باغ خوش مىگذرد ، بلى ، باغ و جا خوب است ، اما كار زياد است . » و در جاى ديگر مىنويسد :
« ديشب از بس كه نشستهام ، حالا ناخوش هستم . . . » خوى و اخلاقى سخت استوار داشت .
نويسندهء صدر التواريخ كه زير نظر اعتماد السلطنه اين كتاب را پرداخته ، مىگويد اين وزير در وزارت مثل نادر شاه بود و مانند او عزم ثابت و اصالت رأى داشته است . »
در موردى كه نمايندهء انگليس خواست رأى امير را عوض كند ، خود اعتراف دارد كه « . . . سعى من و كوشش نمايندهء روسيه و تلاش مشترك ما ، همه باطل است . كسى نمىتواند ميرزا تقى خان را از تصميمش بازدارد . برهان استقلال فكر او همين بس كه در كنفرانس ارزته الروم ، بارها دستور حاج ميرزا آغاسى را كه مصلحت دولت نمىدانست ، زير پا مىنهاد . و شگفتانگيز اينكه حتى امر محمد شاه را نيز ناديده مىگرفت . و آنچه را خير مملكت تشخيص مىداد ، همان را مىكرد . . . حدشناسى از خصوصيات سياسى اوست . و چون مىديد سياستى پيشرفت ندارد ، روش خود را تغيير مىداد . . . درستى و راستكردارى از مظاهر ديگر استحكام اخلاقى اوست . . . » قضاوت وزيرمختار انگليس اين است :
پولدوستى كه خوى ملى ايرانيان است ، در وجود امير بىاثر است .
به قول رضا قلى خان هدايت كه او را نيك مىشناخت : « به رشوه و عشوهء كسى فريفته نمىشد . » دكتر پلاك اتريشى مىنويسد : « پولهايى را كه مىخواستند به او بدهند و نمىگرفت ، خرج كشتنش شد . . . » واتسون مىنويسد : « اميرنظام به آسانى به كسى قول نمىدهد ، اما هرآينه انجام كارى را وعده كرد ، بايد به سخنش اعتماد نمود و انجام آن كار را محقق شمرد . »
امير خود به اين خصلت خود مىبالد و در نامهء 26 ربيع الثانى 1266 به ميرزا جعفر خان مشير الدوله مىنويسد : « شما خود طبيعت مرا مىدانيد . . . كه خلاف اسلاف حرف بىمايه و بىمغز ، نمىتوانم به زبان آورم چه جاى اينكه بنويسم . » « 1 »
زمامدارى اميركبير
: پيش از آنكه شاه و امير به پايتخت برسند دربار ميدان زورآزمايى و زمينهچينيهاى سياسى بود . ميرزا ابراهيم لشكرنويس وزوايى عريضهاى به شاه نوشت به مضمون اينكه : « شاه به تعجيل تشريففرما شده ، ميرزا تقى خان را به آذربايجان مراجعت دهند .
شاه اين فضوليها را نپسنديده و ميرزا ابراهيم را بچوبكارى ، سياست عبرة للسائرين تنبيه فرموده ، محبوسا به قلعهء اردبيل فرستاد و خيالات آن جمع به كلى از خاطرشان محو شد و به فكر رفع تقصيرات خود افتادند . . . چون شاه و اميرنظام به تهران رسيدند ، بر همه آشكار گشت كه صدراعظم آيندهء ايران ميرزا تقى خان است . . . »
دستخط شاه
: « اميرنظام ، ما تمام امور ايران را به دست شما سپرديم و شما را مسؤول
هامش
( 1 و 2 ) . فريدون آدميت ، اميركبير و ايران ، پيشين ، ص 39 - 41 ( به اختصار )