مردان كافى سابقهدارى مانند محمد خان اميرنظام و اللهيار خان آصف الدوله ، حاجى را بر مسند صدارت نشاند و دستبسته مطيع فرمان و محكوم حكم ارادهء او شد . و در تمام مدت سيزده سال صدارت حاجى ، پادشاه ايران در حقيقت حاجى بود . با وجود همهء خطاها و خرابكاريها حاجى ، هركس هرچه در باب او مىگفت ، علاوه بر آنكه نمىشنيد ، به تبعيد و آزار او نيز مىپرداخت ، و چنين عقيده داشت كه حاجى هرچه بخواهد مىشود و هرچه بكند عين صواب است ، و مسئله بىجواب ، چنانكه مىگفت كه . . . « اين درد پاى مرا حاجى نمىخواهد خوب بشود از براى اينكه زحمتها را در دنيا بكشم و در آخرت بهتر بروم ، اگر حاجى بخواهد ، خوب خواهد شد . » ( از صدر التواريخ ) در دست خطهائى كه محمد شاه به حاجى ميرزا آغاسى خطاب كرده عنوان غالب آنها چنين است : « جناب حاجى سلمه الله تعالى » در حاشيهء مراسلهاى كه حاجى به شاه نوشته و رأى خود را در باب امرى تقرير نموده محمد شاه نوشته است رأى آنچه تو انديشى حكم آنچه تو فرمايى . « 1 »
حاجى نيز براى جلب محبت شاه در بعضى از مراسلهها او را « ولى خدا » مىخواند و با ايمان راسخ ، خود را شايسته مملكتدارى مىداند و در يكى از نامههاى خود به شاه مىنويسد :
« . . . چندان سررشته از قشون گردانيدن ندارم . اما از اين مردمان ظاهرا بهتر فهميده باشم . . . چندين حق بندگى در خدمت دارم ، حق تعليم ، حق نوكرى ، حق باطن ، حق ظاهر ، حق دولتخواهى . . . »
كنت دو سرسى وزيرمختار فرانسه در حق او مىنويسد : « حاجى ميرزا آغاسى پيرمردى است كه تمام قدرت ايران و تمام بىكفايتى دولت آن در وجود او خلاصه شده . محمد شاه نسبت به او اعتمادى نامحدود دارد . هيچ كارى بىارادهء او انجام نمىپذيرد . . . اكثر اوقات خيالات عجيب و غريبى به كلهء او راه مىيابد . . . فوق العاده ناسزاگوست و در صفاى نيت او نيز شك مىرود .
وقتى كه من به ديدن او رفتم ، او را در اتاقى نشسته ديدم كه كثافت وضع آن باعث اشمئزاز بود و حاجى همهكس را در آنجا مىپذيرفت . . . يك روز به من گفت كه از دست تقاضاى بيجاى انگليس جگرم خون است ، چيزى نمانده است كه سپاهى به كلكته بفرستم و ملكه ويكتوريا را دستگير كنم و در ملاء عام او را به دست سپاهيان بسپارم تا هرمعامله ناسزا كه مىخواهند نسبت به او روا دارند . »
سولتيكف روسى و استوارت انگليسى هريك به نحوى خيالبافىهاى حاجى را به باد مسخره و انتقاد گرفته و از عشق و علاقهء فراوان او به توپريزى و حفر قنوات سخن راندهاند .
« اگرچه حاجى كموبيش درست فهميده بود كه حفظ حدود ثغور مملكت به داشتن توپ و
هامش
( 1 ) . عباس اقبال ، ميرزا تقى خان اميركبير ، ص 86 - 185