تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥

حاجى محمد حسينخان صدر اصفهانى ملقب به نظام الدوله

مرحوم صدر اصفهانى ، به عللى كه كاملا روشن نيست ، در سال اول تاجگذارى آقا محمد خان قاجار ( 1210 ق ) به حكومت اصفهان منصوب مىگردد . از فرمانى كه معتمد الدوله نشاط اصفهانى به واگذارى منصب استيفاى مملكت در زمان فتحعليشاه به نام صدر نوشته ، معلوم مىشود كه صدر پس از ارجاع خدمات مهمه كه به خوبى از عهدهء انجام دادن آنها برآمده به منصب بيگلربيگى اصفهان رسيده است . صدر ابتدا فقط حاكم اصفهان بود ، ولى بعدها در اثر كاردانى و كفايت ، حكومت قم و كاشان نيز به عهدهء وى محول گرديد و مدت يازده سال اين مقام با او بود . پس از آن‌كه در سال 1234 قمرى ميرزا محمد شفيع صدراعظم فتحعليشاه در قزوين درگذشت ، به فرمان فتحعليشاه صدر اصفهانى كه مقام مستوفى الممالك داشت ، به مقام صدارت عظمى رسيد و از اين تاريخ به لقب صدر شهرت يافت . صاحب كتاب روضة الصفاى ناصرى از وى به نيكى ياد مىكند و مىنويسد : « با وجود اين مقام بلند ، شبها در لباس غير معروف به گرد محلات گشتى و به علما و فقرا و ارامل و طلاب مرسومى معين و وظيفه و ملبوس بذل نمودى . كار كرمش به جايى رسيد كه مردم نادان او را صاحب اكسير مىشمردند و خود اكسير او زراعت و فلاحت بود . » كمتر وزيرى چون صدر در دوران قدرت خود اين همه مدرسه و مسجد بنا و يا تعمير كرده است و ما از آن جمله مدرسهء صدر ، بازار بزرگ و مدرسه صدر خواجو ، و مدرسه و مسجد پى قلعه را نام مىبريم . محمد حسنخان اعتماد السلطنه در كتاب خوابنامه يا خلسه خود احوال مرحوم صدر را از زبان خود او چنين نقل مىكند : « حاجى محمد حسينخان گفت من علاف‌زاده بودم و در اول كار خود نيز همين كار مىنمودم . اولياى من به من خط و سواد نياموختند و چراغ معرفتى در پيش پاى من نيفروختند ، ليكن هوش ذاتى و ذكاى فطرى مرا در كسب و كار و كليه امور زراعت و فلاحت ، صاحب بصيرت و مهارت نمود و در معاملات با قاطبهء مردم بخت و سعادتم راستى و درستى فرمود . طالعم مدد كرد بوسيلتى معروف درگاه آقا محمد شاه و فتحعليشاه شدم و با اينكه امى و بىسواد بودم ، توجه و لطف شهريارى مرا به صدارت رسانيد . چون از بىخط و ربطى در آن مقام منيع كه من يافتم خجالت و خفت داشتم ، اول كار من تربيت فرزندانم بود . همه را به اديبان كامل و آموزگاران عاقل دادم . . . اگرچه بالمآل فضل و كمال براى آنها وزر و و بال شد . . . اما من تكليف خود را ادا كردم از اين مهم گذشته ملك و مال وافرى از ممر حلال نه از راه تطاول و روش جهال تحصيل كردم . هرچه دارايى من بيشتر مىشد ، بيشتر به مردم خوراندم و نهال مروت و مردمى افزون‌تر نشاندم . داد و دهش دادم و پا بر بيخ حلق بخل و امساك نهادم . . . بركت در مالم پديدار آمد . از بذل بسيار ، كم نگرديد . از آنچه امروز پلتيك مىگويند ، خبرى نداشتم و پا در آن كار نمىگذاشتم . عمده به آباد كردن املاك و اراضى و تخم‌كارى و زمين‌دارى مىپرداختم .