تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
آبادانى و آبادانى به عدل و عدالت و اصلاح عمال است . و اصلاح عمال به درستكارى وزيران است . و سر همه اين است كه شاه مالك نفس خويش باشد و آن را تأديب كند كه مالك نه مملوك آن باشد . » « 1 » و هم او مىگفت : « اصلاح كار رعيت ، از فزونى سپاه ، در كار فيروزى مؤثرتر است و عدالت شاه ، از حاصلخيزى سال سودمندتر است . » « 2 » مسعودى مىنويسد : هنگاميكه رشيد به نزديك « هر قله » فرود آمد و آن را گشود ، سنگى ديد كه روى آن در ، به يونانى مطالبى نوشته شده بود كه چند جمله آن اين است : « . . . اى آدميزاد فرصت را همين كه بدست آمد ، غنيمت شمار و امور را به صاحب آن واگذار ، فرط خوشحالى ترا به گناه واندارد و غم روزى كه نيامده به خود تحميل مكن . . . به جمع مال مغرور مباش ، چه بسيار كس كه ديدم ، مال براى شوهر زن خود مىاندوخت و چه بسيار كس كه خويشتن به مضيقه داشت و براى خزانهء ديگران صرفه‌جوئى مىكرد . » و تاريخ اين نوشته در آن روز بيشتر از دو هزار سال بود . مسعودى مىنويسد : وقتى اسكندر بمرد ، حكيمان يونان و ايران و هند و ديگر علماى اقوام كه همراه وى بودند به دورش فراهم شدند . . . بزرگ و سرحكيمان گفت : « هريك از شما سخنى گويد كه تسليت خواص و نصيحت عوام باشد . و به‌پاخاست و دست بر تابوت نهاد و گفت آنكه اسيران مىگرفت خود اسير شد . . . » آنگاه حكيم دوم به‌پاخاست ، گفت : « اين همان اسكندر است كه طلا نهان مىكرد و اكنون طلا او را نهان كرده است . . . » پنجمى گفت : « اى كه اجل را پشت سر و آرزو را پيش‌رو داشتى ، چرا از اجلت دور نشدى تا به بعضى آرزوهايت برسى . . . » ششمى گفت : « اى كوشاى غاصب چيزها فراهم آوردى كه به كارت بخورد و گناه آن بر تو بماند و فوايد آن به تو نرسيد ، ديگران از آن بهره بردند و وبالش از آن تست . . . » هفتمى گفت : « تو پندآموز ما بودى ولى هيچ پندى به ما نياموختى كه از مرگت بليغ‌تر باشد ، هركه عقل دارد بفهمد و هركه عبرت‌آموز باشد عبرت گيرد . . . » دهمى گفت : « اين شخص بسيار كسان را بىجان كرد كه نميرد و عاقبت بمرد . . . » چهاردهمى گفت : « اى كه طول و عرض زمين برايت تنگ بود ، كاش مىدانستم در اين تابوت كه ترا ببرگرفته چونى ؟ » پانزدهمى گفت : « عجبا كسى كه راهش اين است ، چگونه به فراهم كردن خرده پاره‌اى فانى و چيزهاى تباه‌شدنى حريص بود ! » هجدهمى كه از حكيمان هند بود گفت : « اى كه خشمت مايه مرگ بود چرا به مرگ خشم نكردى ؟ » بيست و هفتمى گفت : « از اين دنيا پهن و دراز به هفت وجب جا خزيده‌اى ، اگر اين را به يقين دانسته بودى ، زحمت اين همه دوندگى تحمل نكرده بودى » « 3 » مسعودى با ذكر اين داستان ، آزمندى ، افزون‌طلبى و خودخواهى انسانها را به باد انتقاد گرفته است . همچنين مسعودى گويد : « يكى از اهل روايت و تحقيق گويد كه بر در نوبهار بلخ به فارسى نوشته بود ، كه بوداسف گويد دربار پادشاهان به سه چيز نيازمند است : عقل ، صبر و مال .
هامش
( 1 ) . همان ، ص 264 به بعد ( 2 ) . همان ، ص 324 ( 3 ) . همان ، ص 283 به بعد