باشد . » در همين ايام برادر علاء الدين كه ملازم پادشاه بود ، از سر شفقت و دلسوزى به بغداد مىآيد و از دارايى خود و فرزندان و نواب و معتمدان ، هرقدر مىتواند جمعآورى و قرض مىكند تا شايد از اين راه چشم طمع سلطان را سير كند . پس از آنكه « جواهر و جامها و اجناس و اوانى سيم و زر » را نزد پادشاه بردند ، معلوم شد كه اينها عشر آنچه به عرض شاه رسانيدهاند نيست . به همين مناسبت اباقا خان دستور مىدهد مجد الملك با امرا و محصلين به بغداد آيند تا گنجها و جواهرات گرانبهايى را كه در حوضها پنهان شده بيرون آورند . پس از آنكه مأمورين شاه براى انجام مأموريت به بغداد آمدند ، علاء الدين را در خانهء خود توقيف مىكنند و دوستان و ياران و معتمدان او را روزهاى متمادى مورد شكنجه و عذاب قرار مىدهند و براى كشف جواهرات ، حتى از نبش عزيزان و اطفال اين خاندان خوددارى نمىكنند و چون از اين تلاشها نتيجهاى نمىگيرند ، تمام دارايى و مايملك او ، حتى مشروبات و مأكولات وى را مىفروشند و نزد سلطان مىبرند و ما وقع را به اطلاع او مىرسانند . بالاخره پادشاه پس از وقوف به حقيقت امر ، دستور مىدهد او را از محبس رها سازند و از « قيد حديد و دو شاخ » خلاص كنند . پس از اين جريانات باز دشمنان از پاى نمىنشينند و بار ديگر سخن از رابطهء اين مرد با ملوك مصر و شام به ميان مىآورند و ايلخان را وادار مىكنند تا رسولى به معين ايلچيان جهت كشف امر گسيل دارد .
با تمام تشبثاتى كه مجد الملك و عمال او براى فريفتن اين جماعت بردند ، خوشبختانه در اين مرحله حق بر باطل غلبه كرد و سلطان به دسائس آنان پى برد و ديرى نگذشت كه مژدهء جلوس سلطان احمد و فرمان رهايى علاء الدين را مىآورند و « قيود روحانى و جسمانى » را از جسم و جان اين مرد برمىدارند . در قوريلتاى بزرگ كه مدت نه روز به طول انجاميد و كليهء ملوك و شاهزادگان و امرا از جميع نواحى در آنجا مجتمع شده بودند ، سلطان بار ديگر برادر علاء الدين را در مقام پيشين خود يعنى حكومت خراسان ، مازندران ، عراق ، اردن و آذربايجان ابقا كرد و چند منطقه را به فرزند وى هارون سپرد و مكرر از مظالمى كه در گذشته در حق علاء الدوله شده بود اظهار تأسف كرد ، و اين مرد را مورد عنايت مخصوص خود قرار داد ، « چتر و سلاح خاص » به وى ارزانى داشت . و چون از تجاوزات مجد الملك و همكاران او باخبر شد ، دستور داد تمام اموال كه در طول اين مدت از او و يارانش ربودهاند و به خزانه تحويل ندادهاند از آنان بازستانند .
مجد الملك كه در طول مدت زمامدارى دشمنان زيادى گرداگرد خود جمع كرده بود ، اكنون از فرصت استفاده كردند و فرمان به ياسا رسانيدن او را از خان مغول گرفتند به طورى كه علاء الدين در تاريخ خود نوشته « از مسابقات به قتل او چند كس را جراحت رسيد . . . و اعضا و اعصاب او را بر آتش سوزان مىنهادند و بريان كرده مىخوردند ؛ پس از آن او را عضو عضو كرده به هرقطرى از اقطار ، عضوى از اعضاى او را فرستادند . سر او را به بغداد و دست او را به عراق و پاى او را به فارس . و شخصى زبان او ره به صد دينار از سردار بخريد و به تبريز برد و يكى از اهل عصر اين دوبيتى گفت :
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 361
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٣٦١