تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
خزانهء شخصى خود مىگرفت همهء ولايتها كمابيش از امنيت و رفاه برخوردار بودند . » « 1 » خواجه نظام الملك نيز مانند يحيى ، به خوبى مىدانست كه يك زمامدار و وزير عاقل ، براى استثمار و بهره‌كشى از اكثريت جامعه ، بايد قائل به ضوابط و حدودى باشد ، و اگر كار استثمار عاقلانه ، به چپاول و غارت هستى رعايا منجر شود ، پس از سالى چند ، عوايد و درآمد عمومى نقصان مىيابد ، و در نتيجه از ميزان ماليات و عوايد دولت كاسته مىشود . و از اين رهگذر نه تنها تودهء مردم ، بلكه دولت و هيأت حاكمه نيز زيانى جبران‌ناپذير خواهند ديد . يكى از مدارك گرانبهاى تاريخى در عهد سلجوقيان ، نامه‌هايىست كه بين رجال سياسى و شخصيتهاى علمى و فرهنگى آن دوران ردوبدل شده و تا حدى اوضاع سياسى و فرهنگى و اجتماعى آن دوران را روشن مىكند .

اندرز غزالى به خواجه ضياء الملك

در اين نامهء مشروح ، پس از مقدمه‌اى چنين مىنويسد : « . . . چون صدر وزارت بلغه اللّه اعلى المقامات ، مرا از جاى نازل‌تر به جاى رفيعتر مىخواند ، من نيز وى را از مقام گروه اول كه اسفل السافلين است به اعلىعليين كه مقام گروه سوم است مىخوانم . . . بسيج آن كند كه به زودى از حضيض درجهء عوام به رفاع درجهء خواص انتقال كند كه راه از طوس و از بغداد و از همهء بلاد به حق‌تعالى يكى است ، بعضى نزديك‌تر و بعضى دور تر نيست . اما راه از اين سه مقام به حق‌تعالى برابر نيست و به حقيقت بشناسد كه اگر يك فرض از فرايض خداى تعالى فرومىگذارد و يا از محظورات شرع ارتكاب مىكند و يا يك شب آسوده سر مىخسبد و در همهء ولايت يك مظلوم رنجور باشد ، درجهء وى جز حضيض مقام نيست و از جملهء اهل غفلت است . » « 2 »

قسمتى از نامهء حكمت‌آميز غزالى به خواجه فخر الملك بن نظام الملك وزير سلطان سنجر

« بسم اللّه الرحمن الرحيم امير و حسام و نظام و هرچه بدين ماند همه خطابست و القاب و از جمله وهم و تكلف است و انا و اتقياء امتى براء من التكلف معنى « امير » به دانستن و حقيقت وى طلب كردن مهم‌تر است ، هركه ظاهر و باطن به معنى اميرى آراسته است امير است ، اگرچه هيچكس او را امير نگويند و هركه از اين معنى عاطل است اسير است اگرچه همه جهان ويرا امير گويند . و معنى امير آن است كه امر وى بر لشكر وى روان بود ، و اول لشكرى كه در ولايت آدمى كرده‌اند جنود باطن وى است و اين جنود را اصناف بسيارند و « ما يعلم جنود ربك الا هو » و رؤساى ايشان سه‌اند يكى شهوت كه به قاذورات و مستقبحات گرايد ، و يكى غضب كه قتل و ضرب و هجم فرمايد ، و ديگر كرنرى كه به مكر و حيلت و تلبيس راه نمايد و اين معانى را اگر از عالم شكل و صورت كسوتى پوشيدندى به سزا ، يكى خنزيرى بودى و ديگرى كلبى و ديگر شيطانى ، و خلق دو گروهند : گروهى آنند كه اين هر
هامش
( 1 ) . ويل دورانت ، تمدن اسلامى ، ص 75 ( 2 ) . غزالىنامه ، از استاد همائى ، ص 210