بيمار شد و هجده روز پس از قتل خواجه نظام الملك درگذشت . معزى گويد :
رفت در يك مه به فرودس برين دستور پير * شاه برنا از پى او رفت در ماه دگر
علل رنجش سلطان ملكشاه از نظام الملك
ملكشاه سلجوقى از طول مدت وزارت خواجه و استيلاى او بر ممالك و تصرف او در اموال و فرمانروايى پسران و داماد و نمايندگان او در اقطار دولت سلجوقى ملول و ناراحت بود . تا اينكه ميان عثمان ابن نظام الملك كه ضبط و ربط امور شاه جهان تعلق به او مىداشت و شحنهء آن ولايت كه خواص سلطان بود ، نزاعى درگرفت و عثمان به نمايندهء سلطان اسائهء ادب كرد . شحنهء سلطان از اين معنى به خدمت سلطان شكايت كرد ، شاه پس از وقوف از اين جريان ، عدهاى از درباريان را نزد نظام الملك فرستاده گفت : « اگر در ملك شريك منى ، آن حكم ديگر است . و اگر تابع منى ، چرا حد خود نگاه ندارى و فرزندان و اتباع خويش را تأديب نمىكنى كه بر عالم مسلط شدهاند . به مثابتى كه حرمت بندگان ما نگاه ندارى ، اگر مىخواهى فرمايم تا دوات از پيش تو بردارند . ايشان نزد خواجه آمده پيغام بگذاردند وزير در غضب رفته ، گفت : با سلطان بگوئيد كه تو نمىدانى كه در ملك شريك توام و تو به اين مرتبه به تدبير من رسيدى ، و به خاطر ندارى كه چون البارسلان كشته شد ، به چه كيفيت امرا و لشكريان جمع آوردم و از جيحون گذشته و براى تو شهرها گشادم اقطار جهان مسخر گردانيدم . دولت تاج تو به دوات من منوطست .
هرگاه دوات من برگيرى تاج تو را بردارند . « 1 » چون خشم خواجه تسكين يافت ، از گفته پشيمان شد و با فرستادگان گفت كه اين كلمات از سر آزردگى خاطر گفتم . اگر خواهيد ، همين سخن به عرض رسانيد . و الا آنچه مصلحت وقت باشد معروض داريد . رسولان مراجعت كرده با سلطان گفتند كه خواجه مىگويد من بنده كمينهء شهريار عالميانم و فرزندان من بندهزادگانند و حكم سلطان بر خون و مال ما نافذ است . هرچه فرمان شود ، تجاوز از آن صورت نبندد و من با عثمان آن كنم كه موجب عبرت ديگران گردد . سلطان اين سخن شنيد و خاموش شد . و چون مجلس خالى گشت ، رسولان معروض داشتند كه جواب خواجه نه اين بود كه در انجمن به مسامع عليه رسانيديم بلكه چنان و چنين گفت . از اين كلمات سلطان متوحش گشته به غايت كوفته خاطر شد ولى به عزل خواجه مبادرت نكرد و به جانب بغداد توجه نمود . خواجه از عقب سلطان روان شد . » در طى راه وقتى كه خواجه به بروجرد رسيد ، يكى از فدائيان كه به لباس اهل تصوف ملبس بود ، نامهاى به دست خواجه داد . در حالى كه خواجه به مطالعهء آن مشغول بود ، فدائى كاردى بر خواجه زد و كار او بساخت .
با اينكه در دوران سلطنت ملكشاه و پسرش سلطان سنجر ، طايفهء اسماعيليه گاه براى مبارزه با دشمنان خود ، به اين قبيل كشتارها دست مىزدند ، ولى نبايد از نظر دور داشت كه در اين ايام ، گاه سلاطين و امراى وقت از اين وضع استفاده كرده به نام اين طايفه يا با مواضعهء
هامش
( 1 ) . تجارب السلف ، همان ، ص 279 و 285