روستائى را بر هم مىزدم . رئيس ابو الفضل با خود گفت شايد در دماغ خبطى پيدا شده و الا چگونه ممكن است با دو كس در برابر سلطانى كه حكم او از انطاكيه تا شام جاريست ايستادگى نمود ؟ رئيس بدون اينكه در اين باب با حسن سخنى گويد ، شب ديگر به هنگام غذا ، شربت و موادى كه براى تقويت دماغ مفيد است ، حاضر كرد . حسن كه مردى زيرك بود ، به اين نكته واقف شد و عزم رحلت كرد . رئيس هرقدر اصرار كرد ، مؤثر نيفتاد . چون حسن از مصر مراجعت كرد و بر قلعهء الموت مستولى شد ، رئيس ابو الفضل در سلك ياران او قرار گرفت . روزى حسن به او گفت « اى رئيس دماغ من مخبط شده يا دماغ تو و شربت معطر و غذاى مزعفر در خور تو بود يا لايق من ؟ ديدى كه چون دو يار مساعد يافتم چگونه به سخن خويش وفا نمودم ؟ گويند كه حسن صباح بعد از قتل نظام الملك و وفات سلطان ملكشاه ، رئيس را به اين حديث مخاطب ساخت . » « 1 »
مىگويند نظام الملك در حدود سال 485 ضمن نامهاى خطاب به سلطان ملكشاه از شغل وزارت استعفا كرده است .
استعفانامهء نظام الملك
« عرضه داشت كمينه پير غلام ديرينه نظام الملك آنكه بعز عرض باريافتگان بارگاه خليفة الارض مىرساند و از ملازمان آستان قيصر آشيان كه اميدگاه پادشاهان روى زمين و زمانست و كعبهء اقبال حاجتخواهان ، التماس مىنمايد كه چون مدت مديد و عده بعيد شد كه من المهد الى العهد در سلك دولتخواهان بىاشتباه كمر خدمت و عبوديت بر ميان جان بسته و از روى صدق و اخلاص كه از ايام شباب تا هنگام شيب بىغبار عار ، و عيب به دولت آن حضرت بر مسند عزت نشسته ، در سرانجام مهام ملك و اهل مملكت اهتمام تمام به جاى آورده و الحمد اللّه تعالى در اين مدت چهل سال كه در پايهء تخت سلطنت حضرت شهريار اعدل اعظم به پاى خدمت و ملازمت ايستاده ، از ايزد تعالى جل شأنه توفيق آن يافته كه در رعيتپرورى دقيقهاى نامرعى نگذاشته ، و حالا كه سنين عمر به هشتاد و نه رسيده ، مىخواهد كه قلم از ورق دفتر تفرقه و قدم از روش راه و رسم تردد كوتاه و كشيده دارد ، و به رخصت عالى ، روى در بيابان كعبهء مراد و مقصود نهد ، و چند روزى كه از عمر باقى مانده باشد ، در خدمت جاروبكشى بيت إله الحرام بگذراند . و در ليالى و ايامى كه در طواف باشد ، به دعاى دوام دولت ابدى الانتظام قيام نمايد .
باقى آنچه از رأى ملك آراى قرار يابد محض بندهپرورى خواهد بود و الامر اعلى . »
جواب ملكشاه : آصف جاها ، اقبال پناها ، دستور الوزراء فى الافاق ، صاحب اعظم اكرم ،
هامش
( 1 ) . روضة الصفا