تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩

حسن تدبير نظام الملك

به طورى كه حمد إله مستوفى در تاريخ گزيده نوشته است ملكشاه سلجوقى « يك روز بر سبيل شكار با چند غلام از لشكر جدا گشت ناگاه در دست روميان افتاد ، سلطان با غلامان گفت مرا تواضع نكنيد و يكى از شما شماريد كه اگر روميان مرا بشناسند زنده نگذارند . چون نظام الملك از اين معنى آگاه شد ، شب هنگام غلامى چند را به منزل سلطانى فرود آورد و آوازه افكند كه سلطان نزول كرد و كسى به رسم رسل پيش قيصر رفت . قيصر از او صلح طلبيد . نظام الملك صلح قبول كرد . قيصر گفت : جمعى از لشكر شما را كسان ما گرفته‌اند كيستند ؟ نظام الملك گفت مگر چند غلام بىسر و بن باشند و اگرنه آنجا از اين معنى خبرى نبود . قيصر ايشان را به دو سپرد . چون از لشكر قيصر جدا گشت ، فرود آمد و ركاب سلطان ببوسيد و عذر خواست كه اگرنه اين معنى كردمى ، خلاصى صورت نبستى . سلطان او را نوازش نمود و منتها داشت . چون به لشكر پيوست ، با قيصر جنگ كرد و او را اسير گردانيد . قيصر سلطان بشناخت ، گفت اگر پادشاهى ، ببخش و اگر بازرگانى به فروش و اگر قصابى بكش ، سلطان ملكشاه گفت : پادشاهم نه بازرگان و نه قصاب . و او را امان داد و با سرملك فرستاد . »

روابط حسن صباح با خواجه نظام الملك

به طورى كه در بعضى منابع نوشته‌اند ، روزى سلطان ملكشاه از نظام الملك سؤال مىكند كه دفترى كه شامل جمع و خرج ممالك باشد ، در عرض چه مدتى ممكن است تنظيم نمود ؟ نظام الملك براى تهيهء چنين دفترى ، دو سال وقت مىخواهد . شاه مىگويد دير مىشود ، حسن كه در مجلس حاضر بود اظهار مىكند كه در چهل روز اين دفتر را تنظيم خواهد كرد به شرط آنكه نويسندگان و ارباب اطلاع در اين مهم با او يارى كنند . شاه در اين‌باره نيز دستور كمك داد و حسن در پايان چهل روز ، دفترى پاكيزه و منقح آماده كرد . نظام الملك چون از جريان باخبر گرديد ، سخت متوحش و نگران شد و به روايتى به دست غلام خود و به قول عده‌اى ديگر ، به دست خويش دفاتر و اوراقى كه حسن به دستيارى همكاران خود ترتيب داده بود ، درهم و نامنظم گردانيد . چون وقت اعلام گزارش رسيد ، سلطان از جمع و خرج مملكت مطالبى پرسيد ، و حسن در جواب هان‌وهون مىگفت و به علت آشفتگى اوراق از گفتن جواب صريح عاجز بود . نظام الملك موقع را مناسب ديد و گفت : « دانايان در اتمام امرى كه دو سال مهلت خواهند ، جاهلى دعوى كند كه آن را در چهل روز تمام كند ، لاجرم جواب او جز هان‌وهون نباشد . » پس از اين دسيسه ، حسن نتوانست در دربار ملكشاه باقى بماند . ناچار به رى رفت و از آنجا متوجه اصفهان شد و در منزل رئيس ابو الفضل پنهان گرديد . روزى حسن در اثناى محاوره ، شكايت از سلطان و وزير او به زبان آورد و گفت اگر دو يار موافق داشتم ، مملكت اين ترك و