تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
افتند و خلل در ملك و دين آيد ، و مال مردمان تلف شود ، و بزرگان دولت آزرده شوند ، و در ايام قديم ( هرگاه ) زن پادشاهى بر پادشاهى مسلط شده است جز فتنه و فساد و شور و شر نبوده است . » سپس خواجه شواهدى چند از نتايج سوء فرمانبردارى مردان از زنان ذكر مىكند و در مقام اندرز به مخدوم خود ، و سران سلجوقى مىگويد : « هميشه پادشاهان و مردان قوى رأى طريق نيكو سپرده‌اند و چنان گذاشته‌اند كه زنان و ضعيفان از راز دل ايشان خبر نداشته‌اند و پند و هوى و فرمان ايشان را در بسته‌اند و مسخّر ايشان نشده‌اند . » « 1 » تنها زنان حرم شاهى مستقيما و يا بوسيله عمال و ايادى خود در امور سياسى مملكت مداخله نمىكردند بلكه سران سپاه و قبايل ترك نيز در امور مختلف دخل و تصرف مىكردند و با ايجاد تمركز كه مطلوب خواجه بود مخالفت مىنمودند .

با اين منشور الب‌ارسلان وزارت فرزند خود ملكشاه را به خواجه - نظام الملك واگذار مىكند

در اين منشور بعد از مقدمه‌اى ، چنين آمده است : « . . . چون استقرار قواعد جهاندارى ، به منصب وزارت و اصحاب اقلام مفوض و موكول است . . . مسند وزارت او را ، بعد از اقامت شرايط استخارت . . . به نظام المله و الدنيا . . . ارزانى داشتيم . تا . . . الدال على الخير كفاعله حاصل آرد و صورتهاى فاسد و تصويرات بد ، از دل و چشم او دور كند ، چه دل پادشاهان آيينه‌اى است نقش‌پذير . . . چنان سازد كه مقصود ما . . . توفير ديوان و ظهور آسايش مردمان حاصل باشد و صلاح جمهور را شامل جانب فرزند . . . بايد كه جناب . . . دولت ملاذى را به عين عنايت و نظر احترام و شفقت نگرد . . . در معضلات بىمشورت عقل كامل و استصواب خرد شامل عزيمت مصمم نگرداند و حشم و خدم و امرا و كبرا و نواب و حجّاب خصوصا و عموما به خدمت او و رعايت جانب شريفش وصايت واجب داند . . . تا به دل فارغ و رفاهيت خاطر ، به مهمات ديوان فرزند مشغول تواند بود ، تا مصالح امور آن فرزند مرعى باشد و حاجات مسلمانان مقتضى ، و آثار خدمت او در آن دولت مرضى ، و ايزد عز اسمه از همگنان بدين افعال راضى ، و اللّه ولى التوفيق . » « 2 »

ملكشاه بموجب اين فرمان به نظام الملك اختيار فراوان مىدهد

« چون حضرت تبارك و تعالى و تقدس از آدميان به پادشاهى مرا گزيد و در جهاندارى خليفه گردانيد ، و همچنين او را كه بهترين تاجيكان است و در اين روزگار ، به مثل او خواجه كس نديده و نشنيده ، و ما او را به جايگاه پدر دانستيم ، و مملكت را و خود را و لشكر را به دو سپرديم ، اكنون خواستيم كه جهانيان را معلوم گردد كه ما ، با او چگونه‌ايم و از بهر مردم اين تشريفات فرموديم و حكم ترا بر همه روان كرديم كه آنچه تو كنى و گويى ، گفته و كردهء ما باشد ، و عهدهء هر
هامش
( 1 ) . سياستنامه ، به تصحيح قزوينى و مهدى چهاردهى ، ص 183 به بعد ( 2 ) . مؤيد ثابتى ، اسناد و نامه‌هاى تاريخى ، ص 20 به بعد ( به اختصار )