از قول بو نصر مشكان در اينباره مىنويسد « چون ازين خلوت فارغ گشتيم وزير مرا گفت مىبينى اين استبدادها و تدبيرهاى خطا كه اين خداوند پيش گرفته است ؟ ترسم كه خراسان از دست ما بشود كه هيچ دلايل اقبال نمىبينم . جواب دادم كه خواجه مدتى دراز است كه از ما غائب بوده است . به هيچ حال سخن نمىتواند شمرد . . . جز خاموشى و صبر رهى نيست . »
بدگمانى مسعود بر وزير خود خواجه احمد عبد الصمد
پس از سالها خدمت در نتيجه سعايت بدخواهان نظر مسعود به وزير خود تغيير كرد و به وى بدگمان شد خواجه بو نصر كه بر بىگناهى وزير وقوف كامل داشت و سوءظن سلطان را نسبت به وى به زيان مملكت و ملت مىديد بر آن شد كه آتش اختلاف و سوءظن را خاموش كند پس با موافقت وزير يك بار با امير خلوت كرد و گفت : « يك چندى دست از طرب كوتاه بايد كرد و تن به كار داد و با وزير رأى زد ، امير گفت چه مىگويى اينهمه از وزير خيزد كه با ما راست نيست و درايستاد و از خواجهء بزرگ « گلهها كردن گرفت » خواجه بونصر موقع را مناسب ديد و گفتههاى وزير و گلهها و نوميديهاى وى را به امير بازنمود و گفت ، « وزير بدگمان تدبير راست چون داند كرد كه هرچه بينديشد و خواهد تا بگويد به دلش آيد كه ديگر گونه خواهد شنود . » پس از مدتى گفتگو امير بخطا و سوءظن نارواى خويش اعتراف مىكند و مىگويد « همچنين است كه گفتى و ما را تا اين غايت ازين مرد خيانتى پيدا نيامده است ، اما گوش ما را از وى پر كردهاند . » خواجه بو نصر بعدا نزد وزير مىرود و آنچه گذشت با وى در ميان مىگذارد وزير مىگويد « . . . من هرگز حق خداوندى اين پادشاه فراموش نكنم ، بدين درجه بزرگ كه مرا نهاد تا زندهام از خدمت و نصيحت و شفقت چيزى باقى نمانم ، اما چشم دارم كه سخن حاسدان و دشمنان مرا بر من شنوده نيايد و اگر از من خطايى رود مرا اندر آن بيدار كردهايد و خود گوشمال داده شود و آن را در دل نگاه داشته نيايد . » با تمام اين مشكلات رجال و زمامداران مردمدوست و شرافتمند ، بدون آنكه به جان و مال خويش بينديشند در مواقع بحرانى و خطرناك به شاه اعلام خطر مىكردند .
چنان كه خواجه بزرگ در يك مورد ضرورى از شاه دعوت كرد كه بىدرنگ در جلسهء مشورتى حاضر شود ، پس از تجاوز سلجوقيان به گرگان و طبرستان خواجه عبد الصمد گفت :
« امير را آگاه بايد كرد و بو نصر گفت : همه شب شراب خورده است تا چاشتگاه فراخ و نشاط خواب كرده است ، گفت : چه جايگاه خواب است ؟ آگاه بايد كرد ، و گفت كه شغلى مهم افتاده است تا بيدار كنند . مرا كه بو الفضلم نزديك آغاجى خاصه خادم فرستادند . با وى بگفتم . در وقت در سراى پرده بايستاد و تنحنح كرد ، من آواز امير شنيدم كه گفت چيست ؟ آن خادم گفت بو الفضل آمده است و مىگويد كه خواجه بزرگ بو نصر . . . مىبايد كه خداوند را ببيند كه مهمى افتاده است . گفت : نيك آمد و برخاست و من دعا بگفتم و امير رضى اللّه عنه طشت و آب خواست و آب دست بكرد و از سراى پرده به خيمه آمد و ايشان را بخواند و خالى كرد ، من ايستاده بودم