تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
ورچه از چشم نهان گردد ماه اندر ميغ * نشود تيره و افروخته باشد به ميان شير هم شير بود ، گرچه به زنجير بود * نبرد بند و قلاده ، شرف شير ژيان باز هم باز بود ورچه كه او بسته بود * شرف بازى از بازفكندن نتوان « 1 »

مقام و موقعيت مشورتى وزراء

غالبا در مواقع بحرانى سلاطين با وزراء و نزديكان خود در مسائل مهم بحث و گفتگو و مشاوره مىكردند . ولى در هيچ حال خود را مكلف به انجام نظريات خيرخواهانهء آنان نمىشمردند . چنان‌كه سلطان مسعود پيش از عزيمت به گرگان ، در نيشابور با وزراء و نزديكان خود گفتگو مىكند و نظر آنان را در اين‌باره مىخواهد . در تاريخ بيهقى شرح اين مذاكرات چنين آمده است : « . . . رأى ما برين جمله قرار گرفتست و ناچار بخواهيم رفت ، شما درين چه مىبينيد و گوييد ؟ خواجه بزرگ احمد عبد الصمد در قوم نگريست و گفت : اعيان سپاه شمائيد ، چه مىگوئيد ؟ گفتند ما بندگانيم و ما را از بهر كار جنگ و شمشير زدن و ولايت زيادت كردن آرند و هرچه خداوند سلطان بفرمايد ، بنده‌وار پيش رويم و جانها فدا كنيم . سخن ما اين است ؛ سخن بايد و نبايد و شايد و نشايد ، كار خواجه باشد كه وزير است و اين كار ما نيست . » نه تنها در اين مورد ، بلكه در موارد ديگر نيز سران سپاه خود را كنار مىكشند و حتى الامكان اظهار نظرى نمىكنند و اعلام رأى را به عهدهء نخست‌وزير وقت يا خواجهء بزرگ مىگذارند . خواجه احمد كه به مشكلات امور واقف بود ، با نظر امير ، شجاعانه به دلايلى چند مخالفت مىكند و در پايان مىگويد « پس اگر والعياذ باللّه خللى پيدا آيد ، خداوند نگويد كه از بندگان كسى نبود كه ما را خطاى اين رفتن باز نمودى . » در مورد ديگرى كه سلطان ، رأى مشورتى بزرگان را مىخواهد ، يكى از سران سپاه مىگويد « من و مانند من كه خداوندان شمشيريم ، فرمان سلطان نگاه داريم و هركجا فرمايد برويم و جان فدا كنيم . عيب و هنر اين كارها خواجه بزرگ داند كه در ميان مهمات ملك است و آنچه او خوانده و شنوده و داند و بيند ، ما نتوانيم دانست و اين شغل وزيران است نه پيشهء ما . » پس از آن‌كه « عارض » از طريق مداهنه و به نام كثرت كار عارضى از بيان نظر خوددارى كرد ، بو نصر مشكان كه ظاهرا مرد خيرخواهى بود و از تملق‌گويى و رياكارى بزرگان و مشاوران شاه رنج مىبرد ، به ابو الفضل بيهقى مىگويد « همگان عشوه‌آميز سخن مىگفتند و كارهاى بزرگ افتاده سهل مىكردند چنان كه رسم است كه كنند و من البته دم نمىزدم و از خشم بر خويشتن مىپيچيدم و امير انكار مىآورد . » به طورى كه گفتيم در مواردى كه سران مملكت از روى خيرخواهى ، اعمال سفيهانه سلطان را به زبانى نرم بيان مىكردند و او را از ادامه نقشه‌هاى غلط بر حذر مىداشتند وى از سر نخوت و خودخواهى به اندرزهاى مشفقانه آنان گوش نمىداد . بيهقى
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 265
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 325 | مرتضى راوندى