تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
اين پادشاه هرگاه بر من تغييرى پيدا كردى به مالى عظيم تدارك آن كردى . اين نوبت ، خلاف آن مىبينم و بدان منزلت رسيده كه مال سود نمىدارد . » « 1 » محمود نيز به بو نصر مشكان پس از بيان كفايت و لياقت احمد بن حسن در كار وزارت ، عيب عمدهء او را در اين مىداند كه « بسيار درازدست است ، مال نه فراخور خويش مىستاند كه صد هزار و دويست هزار دينار مىستاند . . . » « 2 » درستست كه سلطان قاعدتا بايستى با درازدستى وزير و عمال او در اموال دولتى موافق نباشد ، ولى در اينجا از قراين مختلف ، از جمله از سفارش وى به سارغ مأمور محافظ احمد بن حسن ، درجهء علاقه و توجه او به مسائل مالى به خوبى استنباط مىشود . بخصوص كه مىبينيم احمد بن حسن پس از اين‌كه درمىيابد كه به جان او كارى ندارند ، به ابو نصر مشكان پيغام مىدهد « دل من بارى قوى گشت كه به جان قصدى نيست . مال آسانست و مرا هرچه هست از خويشتن دريغ نيست . » « 3 » پيداست كه گرفتن دارائى وزير هم موردنظر بوده است . در شرح حال وزير نوشته‌اند كه « بعد از گرفتارى ، خواجه احمد را به ولايت او بردند ، آنچه داشت تمام بستدند و بعد از آن دانشمند صابونى را بفرستادند تا او را در مسجد جامع حاضر كردند و سوگند دادند مغلظه كه او را از صامت و ناطق در زبر زمين و زيرزمين چيزى نمانده و دشمنان . . . جان او مىخواستند كه بر شود ، گفتند هنوز مال بسيار دارد و پنهان نموده و سوگند به دروغ خورده است . پس از آن‌كه احمد بن حسن ميمندى به يكايك تهمتها كه برو وارد كرده بودند جواب درست داد ، و « ديگران همه از وى سپر بيفكندند » ، محمود پيغام داد خطايى بزرگ‌تر مانده است كه همان براى كيفر تو كافى است و آن اين‌كه ثروتى بزرگ اندوخته‌اى « اگر در سر فضولى نداشتى و دولتى را نخواستى گردانيد ، ترا با اين مال ساختن چه بوده است ؟ » . . . خواجه احمد ميمندى در جواب سلطان مىگويد : ثروت خود را از دولت سلطان يافته‌ام ، و در راه سلطان و براى حشمت دولت او مىخواسته‌ام خرج كنم . به قول ابو نصر مشكان ، سلطان ازين سخنان خوشش مىآيد و مىخواهد از خون او درگذرد . » « 4 » بالاخره اين وزير در كالنجر زندانى مىشود و در دوران سلطنت مسعود بار ديگر بر مسند وزارت مىنشيند . پس از آن‌كه احمد بن حسن ميمندى بعد از عزل و حبس ، بار ديگر به وزارت رسيد ، فرخى زبان به تملق گشود و در وصف او چنين گفت :
بودن تو به حصار اندر جاه تو نبود * آن نه جاهست كه تا حشر پذيرد نقصان شرف و قيمت و قدر تو به فضل و هنرست * نه به ديدار و به دينار و به سود و به زيان هر بزرگى كه به فضل و به هنر گشت بزرگ * نشود خرد به بد گفتن به همان و فلان گرچه بسيار بماند به نيام اندر تيغ * نشود كند و نگردد هنر تيغ نهان
هامش
( 1 و 4 ) . از كتاب آثار الوزراء ، عقيلى ، بتصحيح آقاى محدث ، ص 156 - 173 ( 3 ) . از كتاب آثار الوزراء ، عقيلى ، بتصحيح آقاى محدث ، ص 156 - 173 ( 4 ) . از كتاب فرخى سيستانى ، تأليف آقاى دكتر يوسفى ، ص 263 به بعد