چه صواب آنست كه به بلخ رود ، در بلخ هم مقام نكند و تا مرو برود ، تا خراسان به دست آيد . . . » با اين اندرزها ، چون شاه آهنگ هندوستان كرد ، سران قوم با نگرانى گفتند : اين خداوند را استبداديست از حد و اندازه گذشته يكى ديگر از معتمدان گفت : « ندانم عاقبت اين كار چون بود و من بارى خونجگر مىخورم و كاشكى زنده نيستمى كه اين خللها نمىتوانم ديد . » پس از شكست سختى كه در اثر استبداد رأى نصيب مسعود شد يكى از بزرگان ضمن نامهاى به شاه نوشت : « اين خللها پديد آمدن از رفتن دوبار ، يك بار به هندوستان و يك بار به طبرستان ، و كار مخالفان امروز بمنزلتى رسيده است كه به هيچ سالار شغل ايشان كفايت نتوان كرد كه دو سالار محتشم را با لشكر گران بردند . . . دست از ملاهى ببايد كشيد ، و لشكر پيش خويش عرض كرد و اين حديث توفير برانداخت » و شاه پس از شكستهاى مكرر ناچار به خطاهاى خود اعتراف كرد . « 1 »
موقعيت وزراء در برابر استبداد سلاطين
در ايران با وجود استبداد مطلق سلاطين ، و با اينكه امراء و فرمانروايان به علت غرور و خودخواهى به اندرزهاى سياسى وزيران خود وقعى نمىنهادند ، معهذا هيچگاه خود را از وزيران دلسوز و كارآزموده بىنياز نمىديدند ، چنانكه سلطان محمود بطورى كه اشاره رفت ، از احمد بن حسن ميمندى به نيكى ياد مىكند و او را وزيرى كافى و كاردان مىداند و فرزندش مسعود نيز چون به جاى پدر نشست ، با اعتمادى كه به درايت و كاردانى ميمندى داشت ، به اصرار ، اين مرد را با اختياراتى وسيع به مسند وزارت نشاند ، و او را چون پدر خويش خواند و گفت : « مهمات بسيار پيش داريم ، واجب نكند كه وى كفايت خويش از ما دريغ دارد . در جاى ديگر ، مسعود پيغام داد « من همهء شغلها را به دو خواهم سپرد . . . بر رأى و ديدار وى هيچ اعتراضى نخواهد بود . » « 2 »
پس از آنكه ميمندى خلعت وزارت پوشيد و از دست سلطان « انگشترى » دريافت داشت ، مسعود گفت : « انگشترى ملك ماست و به تو داديم تا مقرر گردد كه پس از فرمان ما ، مثالهاى خواجه است . »
با اين حال نبايد تصور كرد كه اين اختيارات در مقابل استبداد سلاطين كوچكترين سد و مانعى ايجاد مىكرد . چنانكه از مطالعه در احوال ابو العباس اسفراينى برمىآيد ، محمود پس از قريب هفده سال وزارت ، بر اين مرد بهانهجوئى مىكند و او را به حيف و ميل در عايدات مملكتى متهم مىسازد ، ولى وزير كه خود را بىگناه مىدانست ، در مقابل عتاب و اعتراض سلطان پايدارى مىكرد . به قول مترجم تاريخ عتبى « هرگاه كه از جانب سلطان در آن معاتبت مبالغه رفتى ، از وزارت استعفا خواستى . » سلطان كه در مقام خردهگيرى و آزار اسفراينى بود ، رئيس بلخ را مأمور رسيدگى به حساب او مىكند . و چون او به اشارهء شاه دلايلى بر گناهكارى وزير ابراز مىكند ، وزير از سر لجاج به پاى خود به قلعهء غزنه مىرود . ولى سلطان دست از سر
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، فياض ، ص 724
( 2 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين