خواجه احمد بن حسن در اين مقام بود تا به علت پيرى و ضعف ، درگذشت . وى مردى با كفايت ، كاردان و كينهكش بود تا آخرين روزهاى حكومت ، حساب خود را با دشمنان تصفيه كرد چون خبر مرگ او را بو نصر به امير داد ، سخت متأثر گرديد و گفت : « . . . دريغ احمد ، يگانهء روزگار ، چنو كم يافته شود و بسيار تأسف خورد . . . بو نصر گفت اين بنده را اين سعادت بسنده است كه در خشنودى خداوند گذشته شد . . . به مرگ اين محتشم شهامت و ديانت و كفايت و بزرگى بمرد . . .
هيچكس را اينجا مقام نخواهد بود ، چنان بايد زيست كه پس از مرگ ، دعاى نيك كنند . » « 1 »
مشورت مسعود با سران قوم
مسعود در كفايت ، كاردانى و رزمجويى به پاى محمود نمىرسيد . با اين حال سعى مىكرد خود را چون او پادشاهى كشورگشا جلوه دهد .
در تاريخ بيهقى كه از گرانبهاترين مدارك تاريخى آن روزگار است ، يكى از جلسات مشورتى سلطان را با بزرگان توصيف مىكند و اعمال ناصواب سلطان را آشكار مىسازد . « 2 »
« . . . خواجه بزرگ ( مقصود ابو الفضل احمد بن محمد وزير سلطان مسعود است ) را بار گرفت با عارض و بو نصر مشكان و حاجبان بلكاتگين و بكتغدى ، و خالى كردند ( يعنى خلوت كردند ) . امير گفت : بر كدام جانب رويم ، خواجه گفت : كه خداوند را رأى چيست و چه انديشيده است ؟ گفت : بر دلم غزوى ( يعنى جنگى ) كنيم به جانب هندوستان . . . تا سنت پدران تازه كرده باشيم . . . در هندوستان بدانند كه اگر پدر ما گذشته شد ، ما ايشان را نخواهيم گذاشت كه خواب بينند و تنآسان باشند . خواجه گفت : خداوند ، اين سخن نيكو است . . . اما اين مسئلتى است ، و چون سخن در مشورت افكندهايد ، بنده آنچه داند بگويد ، و خداوند نيكو بشنود تا صواب هست يا نه ؟ آنگاه آنچه خوشتر آيد ، مىبايد كرد . . . على تكين مار دمكنده است ( يعنى دشمن است ) و . . . با قدرخان سخن عقد و عهد گفته است و رسولان رفتهاند و در مناظرهاند . . . اگر رايت عالى قصد هندوستان كند ، اينكارها همه فرومانده باشد كه بپيچد . . . كه سلجوقيان با وى يكى شدهاند . . . بنده را صواب بر آن مىنمايد كه خداوند اين زمستان به بلخ نرود .
چون اين قاعده استوار گشت و كارها قرار گرفت ، اگر رأى غزو دوردستتر افتد ، توان كرد . . . شما كه حاضريد اندر اينكه گفتم ، چه مىگوييد همگان گفتند « . . . آنچه خواجه بزرگ بيند و داند ، ما چون توانيم ديد و دانست ، و نصيحت و شفقت وى معلوم است . . . امير گفت رأى درست اين است كه خواجه گفت و جز اين نشايد و ما را پدر است . . . »
با اين حال مسعود بدون توجه به اوضاع آشفته خراسان براى آنكه ثابت كند از پدرش كمتر نيست ، عازم هندوستان شد ، ولى بزرگان و فئودالها با وى همداستان نبودند . به همين جهت در جلسه مشورتى وزير گفت : « . . . من به هيچ حال روا ندارم كه خداوند به هندوستان رود ،
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، فياض
( 2 ) . تلخيص از بيهقى ، فياض ، ص 745