و امير روى به خواجه كرد و گفت خلعت وزارت ببايد پوشيد كه شغل در پيش بسيار داريم و ببايد دانست كه خواجه خليفت ماست ، در هرچه به مصلحت بازگردد و مثال و اشارت وى روان است در همهء كارها ، و بر آنچه بيند كس را اعتراض نيست . » « 1 » سپس به اشارت امير ، خواجه را به جامهخانه مىبرند تا خلعت وزارت بپوشد .
خلعت پوشيدن بزرگان و رجال
چون احمد حسن ميمندى بار ديگر به زمامدارى رسيد ، بلكاتگين كه مقدم حاجبان بود ، وى را به جامهخانه برد « . . . تا نزديك چاشتگاه همى ماند و همهء اولياء و حشم بازگشته چه نشسته و چه برپاى ، و خلعت بپوشيد . . . قباى سقلاطون بغدادى بود سپيدى سپيد ، سخت خرد نقش پيدا و عمامه قصب بزرگ ، اما بغايت باريك و مرتفع ، و طرازى سخت باريك و زنجيره بزرگ ، كمرى از هزار مثال ، پيروزهها در نشانده .
حاجب بلكاتگين بر در جامهخانه بود نشسته . چون خواجه بيرون آمد ، بر پاى خاست و تهنيت كرد و دينارى و دستارچه باد و پيروزه نگين سخت بزرگ به انگشترى نشانده ، به دست خواجه داد ، و برفت در پيش خواجه . چون به ميان سراى رسيد ، او را پيش امير بردند ، بنشاندند .
امير گفت : خواجه را مبارك باد ! خواجه بر پاى خاست و زمين بوسه داد و پيش تخت رفت و عقدى گوهر به دست امير داد . و گفتند دو هزار دينار قيمت آن بود . امير مسعود انگشترى پيروزه بر آن نگين ، نام امير بر آنجا نبشته به دست خواجه داد و گفت انگشترى ملك ماست ، و به تو داديم تا مقرر گردد كه پس از فرمان ما ، مثالهاى خواجه است و خواجه بستد و دست امير و زمين بوسه داد و بازگشت به سوى خانه و با وى كوكبه بود كه كس چنان ياد نداشت . . . » « 2 »
سپهسالاران ، كدخدايان ، حاجبان ، نديمان و ديگر رجال ، هريك به فراخور شغل و مقامى كه داشتند ، خلعت مىپوشيدند . « چنانكه احمد ينالتكين را به جامهخانه بردند و خلعت پوشانيدند ، خلعتى سخت فاخر و پيش آمد كمر زر هزارگانى بستد و با كلاه دو شاخ و ساختش هم هزارگانى بود . »
بيهقى در مورد حاجب بلكاتگين مىنويسد : « . . . بلكاتگين را به جامهخانه بردند و خلعت پوشاندند و كوس بر اشتران و علامتها بر در سراى بداشته بودند و منجوق غلامان و بدرههاى سيم و تختههاى جامه در ميان باغ بداشته بودند و پيش آمد با خلعت قباى سياه و كلاه دو شاخ و كمر زر . . . » همينكه كسى به اميرى و يا سپهسالارى ، يا مقام مهم ديگرى ارتقاء مىيافت ، غير از خلعت ، وى را اسب نيز مىدادند . چنانكه مسعود به احمد ينالتكين گفت :
« هشيار باش ، قدر اين نعمت را بشناس . . . جوابداد آنچه واجب است از بندگى به جاى آرد ، و خدمت كرد ، و اسب سالار هندوستان بخواستند و برنشست و برفت . » « 3 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 268
( 2 ) . همان ، ص 160
( 3 ) . همان ، ص 271