رستاخيز خداى با ايشان سخن بگويد ، و به آنان ننگرد ، در پاكيزگى آنان نينديشد . و ايشان را عذابى دردناك است - به ايزد و به زينهار ايزد و بدان خداى كه پيغمبر ( ع ) را به راستى به خلق فرستاد . و بدان خداى كه نهان و آشكار داند كه من كه ابو القاسم احمد بن الحسنم با خداوند عالم سلطان بزرگ ولى النعم ابو سعيد مسعود بن محمود ، راست باشم ، به اعتقاد و به نيت و وجوه معاملت . و با دوستان او دوستى كنم . و با دشمنان ، دشمنى پيوندم . و در هرچيزى كه به صلاح تن و ملك و دولت وى و مصالح و اسباب و فرزندان و اولياء و حشم و اصناف لشكر و مال و ملك وى بازگردد ، اندر آن سعى تمام كنم و در شغل وزارت كه بر من اعتماد فرموده ، طريقهء امانت سپرم و خيانت نكنم ، و خويشتن را اندر تضييع مال آن خداوند ، هيچگونه توفير نكنم و نگيرم و در طلب اموال و دخل ولايات وى آنچه جد و جهد است ، به جاى آورم با فرزندان و سپاهسالاران و كافهء حشم وى مطابقت نكنم . در چيزى كه ضرر آن به وى و ملك وى بازگردد ، و همچنان با دشمنان و مخالفان وى چون خاينان و يا ناموافقان و معاندان از مجاوران و ملوك اطراف ، اگر سخنى بايد گفت يا مكاتبتى بايد كرد ، به فرمان عالى كنم . و بر پوشيدگى كارى نه پيوندم كه در آن فسادى به ملك و تن وى بازگردد . و اگر اين شرايط را يكان يكان به جاى نياورم ، از خداى عز و جل و حول قوهء وى بيزار باشم و بر قوت و حول خويش اعتماد كردم و هرنعمت و خواسته كه دارم از صامت و ناطق و تا آخر عمر بدارم به سبيل ( يعنى در راه خدا داده شود . )
و اگر سوگند را دروغ كنم ، هر برده كه دارم و تا آخر عمر ، بدارم آزاد ، و اگر اين سوگند را دروغ كنم ، هر زن كه دارم و تا آخر عمر بخواهم ، به سه طلاق باشند . و اگر اين سوگند را دروغ كنم و يا رخصتى جويم و يا استثنائى كنم . اين سوگندان را سر لازم آيد ، و نيت من اندر اين سوگندان كه خوردم ، نيت خداوند عالم ، سلطان اعلم ابو سعيد مسعود بن محمود است ، و خداى عز و جل را بر اين سوگند كه خوردم ، گواه گرفتم و كفى باللّه شهيدا ( به نقل از كتاب مجمل فصيحى خوافى « 1 » )
بيهقى در تاريخ خود به تفصيل از وزارت مجدد خواجه احمد حسن ياد مىكند و مىنويسد كه وى در آغاز امر ، از قبول شغل وزارت امتناع ورزيد و گفت « من پير شدم و از من اين كار به هيچ حال نيايد . . . » « 2 »
مسعود او را به حضور خود مىخواند و با بيانى دوستانه به او مىگويد « خواجه چرا تن در اين كار نمىدهد ؟ و داند كه ما را به جاى پدرست و مهمات بسيار پيش داريم . واجب نكند كه وى كفايت خويش از ما دريغ دارد . خواجه گفت من بنده و فرمانبردارم و جان بعد از قضاء إله تعالى از خداوند يافتهام ، اما پير شدهام و از كار بمانده . . . » بالاخره خواجه به اصرار شاه تحت شرايطى كه نوشتيم وزارت را قبول مىكند . بيهقى مىنويسد : « خواجه به درگاه آمد و پيش رفت ، و اعيان و بزرگان و سرهنگان و اولياء و حشم بر اثر وى درآمدند و رسم خدمت به جاى آوردند ،
هامش
( 1 ) . محمد دبيرسياقى ، گزيدهء تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 23 به بعد ( به اختصار )
( 2 ) . تاريخ بيهقى ، ص 155