نردبان اين جهان ما و منىست * عاقبت اين نردبان افتادنىست
هركه بالاتر رود ، ابلهتر است * استخوانش سختتر خواهد شكست !
( مولوى )
حسنك وزير به حكايت تاريخ بيهقى و ديگر منابع ، مردى آزمند و متجاوز بود . ولى ديگر وزرا نيز از اين خصلت ناپسند مبرا و بىنصيب نبودند ، رشوهخوارى و زورگويى و تجاوز به حقوق ضعفا ، شيوهء اكثريت قاطع وزرا ، حكام و متنفذين زمان بود . ولى فرخى كه شاعرى دربارى و بىشخصيت بود ، بدون اينكه به حقايق توجه كند ، ممدوح معزول را به باد انتقاد مىگيرد و او را گرگى رباينده ، و وزير حاكم را مظهر عدل و امن مىشمارد .
عدل آمد و امن آمد و رستند رعيت * از پنجه گرگان رُبايندهء غدار
دندان همه كنده شد و چنگ همه سست * گشتند چو كفتار كنون از پى مردار
شش سال به كام دل و آسانى خوردند * بايد زدن امروز چون اشتر همه نشخوار
گويى همه زين بيش به خواب اندر بودند * زان خواب گران گشتند ايدون ، همه بيدار
هوش از سرشان برده همى مستى غفلت * وايدون شده زان مستى غفلت ، همه هشيار !
( فرخى )
وزارت حسن ميمندى براى دومين بار
در دورهء سلطان محمود و جانشين او مسعود ، ابو نصر مشكان دبير رسائل بود . پس از آنكه مسعود به سلطنت رسيد ، فرمان آزادى ميمندى را صادر كرد ، و به ابو نصر مشكان گفت : « اكنون همين زمان به ديوان رو ، نامهنويس به كوتوال قلعه ، و اين انگشترى من بر موم زن . و نشان همين است و بايد مردى جلد بازجويى و سواران مرد به اين كار فرستى تا او را بيرون آرند و من به خط خود چيزى نويسم تا اگر نامه توقيعى و مهر را قبول نكند ، خط من بيند و اعتماد كند . . . اتفاقا كوتوال قلعه فقط به خط سلطان اعتماد مىكند ، و ميمندى را آزاد مىكند . »
بيهقى سپس مىنويسد : « سيزده سال بود ، در آن حبس بود و هرگز جزع نكرده بود . » « 1 »
حسن ميمندى براى قبول وزارت ، از سلطان مسعود اختيارات وسيعى مىخواهد
چون سلطان مسعود براى دومين بار ميمندى را به قبول مقام وزارت دعوت كرد ، وى به بو سهل كه پيام سلطان را ابلاغ مىكرد ، گفت : « من نذر دارم كه هيچ شغل سلطان نكنم ، اما چون خداوند ، سلطان مى - فرمايد و مىگويد كه سوگندان را كفارت كنم ، من نيز تن در دادم اما اين شغل را شرايط است . اگر بنده اين شرايط را درخواهد تمام ، و خداوند بفرمايد يكسر همهء اين خدمتگاران بر من بيرون آيند و دشمن شوند . و همان بازيها كه در روزگار امير ماضى ( - سلطان محمود ) مىكردند ، گردن گيرند و من نيز در بلايى بزرگ افتم . و امروز كه من دشمنى ندارم ، فارغدل مىزيم . و اگر شرايط در نخواهم و به جاى نيارم ، خيانت
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، همان ، ص 224 به بعد