تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
سرنوشت زنان و فرزندانم نگرانم و از خواجه خواست كه او را « بحل كند » ( يعنى حلال كند ) و او و خواجه گريستند و ميمندى گفت : از من بحلى و قول داد كه از خانوادهء او دلجويى كند . سپس بيهقى مىگويد : « دو قباله نبشته بودند ، همه اسباب و ضياع حسنك را به جمله از جهت سلطان و يك‌يك ضياع را نام بر وى خواندند و وى اقرار كرد به فروختن آن به طوع ! و رغبت ! و آن سيم كه معين كرده بودند ، بستد ، و آن كسانى گواهى نبشتند و حاكم سجل كرد ، در مجلس و ديگر قضاة نيز على الرسم فى امثالها ، ازين پس مقدمات بر دار كردن حسنك را فراهم مىكنند . از اين جملات بيهقى پيداست كه در آن روزگار نيز دلقكهايى بنام قاضى و حاكم در دستگاه حكومت بودند كه بر خلاف شرع و عرف به اين گونه محاكم فرمايشى و اجبارى و معاملات يك طرفهء « كرهى » صحه مىگذاشتند ، و در اين موارد براى رضاى سلطان و حفظ مقام و موقعيت خود ، وجدان و انصاف و دين را زير پا مىنهادند . دريغا كه در آن روزگار مورخ نامدار و شجاعى ، چون بيهقى نيز گه‌گاه از بيان واقعيات تاريخى سرباز زده است ، شك نيست كه معاملهء حسنك ، وزير محكوم به اعدام ، با مسعود ، سلطان مستبد زمان « به طوع و رغبت » صورت نگرفته است ، بلكه حسنك به حكم اجبار و با نهايت بىميلى ، به تنظيم اين قباله رضا داده است و جا داشت دبير و مورخ شجاع و صديقى چون بيهقى به اين معنى اشاره مىكرد و يا دست‌كم از نوشتن اين جمله كه « وى اقرار كرد به فروختن بر طوع و رغبت ! » خوددارى مىنمود .

اعتراض و مقاومت عمومى

« . . . روزى كه او را از كران بازار عشاق به ناحيه شارستان بردند تا بدار آويزند ، يكى از عمال بو سهل به او دشنامهاى سخت داد . از جمله او را مواجز ( يعنى مزدور ) خواند . حسنك در وى نگريست و هيچ جواب نداد و عامهء مردم او را لعنت كردند . پس از آن حسنك به پاى دار رسيد ، قرآن خوانان شروع به خواندن قرآن كردند . سپس خطاب به حسنك گفته شد كه « جامه بيرون‌كش . » حسنك جبه و پيراهن و دستار به دور افكند و بايستاد « تنى چون سيم سپيد و روئى چون صد هزار نگار ، و همهء خلق به دو مىنگريستند . » سپس آواز دادند « سر و رويش را بپوشيد تا از سنگ تباه نشود كه سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزد خليفه . » سپس به قصد اهانت به او ، تكليف دويدن كردند . وى اعتنا نكرد . مردم زبان به اعتراض گشودند و نزديك بود غوغايى بزرگ برپا شود « كه سواران ، سوى عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنك را سوى دار بردند و به جايگاه رسانيدند در مركبى كه هرگز ننشسته بود ، نشانيدند و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آوردند و آواز دادند ، سنگ زنيد ؛ هيچكس دست به سنگ نمىكرد و همه زار مىگريستند . خاصه نيشابوريان . پس مشتى رند را زر دادند كه سنگ زنند . و مرد خود مرده بود كه جلادش رسن به گلو افكنده و خفه كرد . چون از اين فارغ شدند ، بو سهل و قوم از پاى دار بازگشتند و حسنك تنها ماند ، چنان‌كه تنها آمده بود از شكم مادر . . . » حسنك هفت سال بردار بماند : چنان‌كه پاهايش همه فروتراشيد و خشك شد تا به دستور فروگرفتند و دفن كردند ، چنان كه كسى ندانست كه سرش كجاست و تن