تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
مىشمارد و از راه سعايت و كينه‌توزى ، آتش دشمنى ديرينهء مسعود را تيز مىكند و حسنك را « قرمطى » و دشمن دين و دولت مىخواند . سرانجام مسعود تصميم به قتل حسنك مىگيرد و خطاب به بو سهل مىگويد « حجتى و غدرى بايد كشتن اين مرد را . » بو سهل در جواب مىگويد « حجت بهتر از اين‌كه اين مرد قرمطى است ، خلعت از مصريان استد تا امير المؤمنين القادر باللّه بيازارد . فرمان خليفه در اين باب نگاه بايد داشت . » در همين ايام خواجه بو نصر مشكان و بعضى از بزرگان دولت كه از حقيقت موضوع باخبر بودند ، نهان و آشكارا مىكوشيدند كه اين آتش خاموش شود و خون حسنك ريخته نشود . ولى بو سهل نيز آرام نمىگرفت و همواره از شكايت و اصرار خليفه مبنى بر قرمطى بودن حسنك سخن مىگفت . ولى چنان‌كه بيهقى در تاريخ خود يادآور شده ، در دوران قدرت سلطان محمود ، كوشش خليفه و دشمنان حسنك به جايى نرسيد ، و محمود در جواب خليفه گفت : « بدين خليفه خرف شده بايد نبشت كه من از بهر قدر عباسيان انگشت در كرده‌ام در همهء جهان و قرمطى مىجويم و آنچه يافته‌ايد و درست گردد ، بردار مىكشم و اگر مرا درست شدى ( يعنى مسلم شدى ) كه حسنك قرمطىست خبر به امير المؤمنين رسيدى كه در باب وى چه رفتى ، وى را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران من برابر است و اگر وى قرمطى است من هم قرمطى باشم . » پس از آن‌كه محمود درگذشت ، كار سعايت بو سهل بالا گرفت تا سرانجام با صحنه‌سازيهايى موجبات بر دار كردن حسنك را فراهم مىكنند . روزى مسعود گفت « به طارم بايد نشست كه حسنك را آنجا خواهند آورد با قضاة و مزكيان تا آنچه خريده آمده است جمله به نام ما قباله نوشته شود و گواه گيرد بر خويشتن . » خواجه گفت : « چنين كنم ، و به طارم رفت و جملهء خواجه‌شماران و اعيان و صاحب‌ديوان رسالت و . . . قضاة بلخ و اشراف و علما و فقها و معدلان و مزكيان و كسانى كه نامدار بودند ، همه آنجا حاضر بودند . و چون اين كوكبه راست شد ، من كه بو الفضلم و قومى ، بيرون طارم به دكانها بوديم در انتظار حسنك . . . » پس از آن‌كه حسنك به طارم وارد شد ، جملهء اشراف و قضاة به احترام او برخاستند . در اين موقع خواجه بزرگ روى به حسنك مىكند و مىگويد : « خواجه چون مىباشيد ؟ روزگار چگونه مىگذرانيد ؟ » گفت : « جاى شكر است . » خواجه گفت : « دل‌شكسته نبايد داشت كه چنين حالها مردان را پيش آيد . . . » در اين موقع بو سهل بىاختيار از سر عناد و دشمنى مىگويد « اين سگ قرمطى » شايستهء سخن گفتن نيست . حسنك مىگويد « سگ ندانم كه بوده است خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت جهانيان دانند ، جهان خوردم ( يعنى از نعمت دنيا برخوردار شدم ) و كارها راندم و عاقبت كار آدمى مرگ است . . . اين خواجه كه مرا اين گويد ، مرا شعر گفته و بر در سراى من ايستاده است . » در اين موقع فرياد اعتراض بو سهل بلند مىشود . ولى خواجهء بزرگ آرامش محضر را حفظ مىكند ، در اين موقع حسنك از اين‌كه در عهد دولت محمودى عليه خواجه بزرگ ( ميمندى ) كارشكنيها كرده بود معذرت مىخواهد و شجاعانه اقرار مىكند كه « همه خطا بود . . . به ستم وزارت مرا دادند و نه جاى من بود . . . » سپس گفت كه از
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 312 | مرتضى راوندى