دلگرمى مىدهد و جرأت نمىكند كه از بيگناهى خواجه و ديگر مشاوران سلطان سخنى گويد .
سپس به ابو نصر مىگويد « نزديك خواجه رو و او را بگو كه هرچه به دشمنى ممكن بود ، به جاى آوردى و نصيحت بازگرفتى . . . اگر لشكر مرا ناكامى پيش آيد ، پوستت باز كنم و سخت در خشم شد . »
ابو نصر فرمان سلطان را اجرا كرد و پيغام را به خواجه مىرساند . خواجه خطاب به ابو نصر مىگويد : تو كه برادر سلطانى و ساير مشاوران مىدانند كه من سلطان را به جنگ ترغيب نكردهام ، ولى اگر سلطان اجازه دهد ، من فرماندهى سپاه را بر عهده گيرم و اين جنگ را با موفقيت پايان بخشم . سلطان محمود پس از شنيدن اين سخن خاموش شد ، و پس يكى دو روز ، فتح و پيروزى نصيب قواى سلطان محمود شد .
خواجه احمد حسن ميمندى ، به علت مال و ثروت و طول مدت زمامدارى و قدرت و نفوذ بسيار ، به تدريج مورد غضب سلطان و ساير رجال و بزرگان دربارى قرار مىگيرد . وى پس از وقوف بر اين معنى ، براى نجات از مكافات سلطان از ابو نصر استمداد مىجويد و ابو نصر كه منتظر فرصت مناسبى بود ، روزى به مجلس شراب سلطان مىرود و با او از هردرى سخن مىگويد ، از جمله سلطان محمود خطاب به او مىگويد : « وزيران ، دشمن پادشاه باشند تو اين را در هيچ كتاب خواندهاى ؟ گفت : « بر اين جمله نخواندهام ، اما خواندهام كه احمق و ابله كسى باشد كه وزارت پادشاهان جويد » . سلطان گفت : از بهر چه ؟ گفت : « از بهر آنكه پادشاهان در ملك خود شريك نتوانند ديد كه فرمان دهد كسى را وزارت دادند . اگرچه آنكس عزيز باشد ، او را دوست دارند ، يك هفته برآيد او را دشمن گيرند و خوار دارند . اين سخن را البته جواب نداد . » سلطان پس از چندى بار ديگر با ابو نصر در باب خواجه احمد مشورت مىكند و ضمن اقرار به كفايت و كاردانى او ، مىگويد چون او از كودكى با من بود ، چنانكه بايد براى من احترام قائل نيست ، و از طرف ديگر ، از درازدستى و آزمندى او در جمع مال ، شكايت مىكند . پس از اين جريانات ، سلطان فرمان مىدهد كه تمام دارائى او را ( از صامت و ناطق در زيرزمين و زبرزمين ) به نفع خزانه سلطان ضبط كنند .
سلطان محمود در آخرين نامهء خود به خواجه احمد چنين مىگويد :
« گرفتم كه هرچه در حق تو گفتهاند دروغ بود و جوابها دادى و بگذشت ، يك چيز مانده است و ما آن را بازپس مىداشتيم تا چون بهانه نماند ترا بدان بگيريم و سزاى تو بفرمائيم . و آن ، اين است كه وزيرى را كه مال صامت از سى هزار هزار درم بگذرد ، بايد در سر فسادى بزرگ داشته باشد تا اين غايت سى و اند هزار درم از جهات تو به خزانه رسيده است ، به رسم هديه و سه دفعه از قماش و ديگر عوارض سى هزار هزار درم پوشيده به خزانه رسانيدهاند و امروز چون مصادره يافتى ، هفتاد و اند هزار هزار درم از تو بستدند و اگر در سر فضولى بزرگ نداشتى و دولتى را نخواستى گردانيد تو را با اين مال ساختن چه بوده است ؟ راست بايد گفت تا چه در سر
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 310
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٣١٠