بعضى بگذارد و در باقى فقر و فاقه . . . پيش گرفت ، سلطان بفرمود خواجه را به افلاس سوگند دادند و خطى به اباحت خون از او بازستدند كه از صامت و ناطق و قليل و كثير وى را يسارى نيست . » « 1 » عاقبت وزير را با همين اتهامات به سال 404 ه ، در زير شكنجه كشتند .
خواجه احمد حسن ميمندى
پس از اسفراينى ، ميمندى به وزارت رسيد . وى بر خلاف اسفراينى ، به زبان عربى علاقه داشت . به همين جهت دستور مىدهد كليهء فرامين ، دفاتر و مكاتبات را به زبان تازى نويسند . وى با رفتار خود ، فردوسى شاعر بلندپايهء ايران را از خود رنجانيد . در دوران وزارت ميمندى ، وقايعى رخ مىدهد كه براى نشان دادن وضع سياسى و اجتماعى آن ايام ، مختصرى از آن حوادث را يادآور مىشويم .
در اين دوره يكى از ملوك خوارزم ، نمايندگانى نزد سلطان محمود مىفرستد و تقاضاى وصلت با خاندان او مىكند . محمود مىپذيرد . ولى پس از خويشاوندى ، پادشاه خوارزم به اتكاء قدرت محمود با مردم خوارزم ، ظلم و ستمگرى آغاز مىكند تا جايى كه مردم قصد جان او مىكنند ، و هنگام غذا خوردن ، او را از پاى در مىآورند . سلطان محمود از اينكه دامادش را به اين نحو كشتهاند ، ناراحت مىشود و كليهء رجال دولت را براى مشاوره دعوت مىكند . خواجه احمد و سپهسالار او نصر ؛ كه برادر سلطان بود ، و حاجب بزرگ و سرهنگان حشم ، جملگى در اين بحث شركت كردند . ولى خواجه احمد كه وزير بود و سپهسالار نصر ، ضمن اظهار عقيده ، همواره نگرانى خود را از دودلى و سوءظن سلطان اعلام مىكردند ، و حاضر نبودند در مقابل سلطان عقيدهاى اظهار كنند . بالاخره پس از مشاورهء طولانى ، تصميم مىگيرند كه نامهاى به خوارزميان بنويسند و قاتلان امير را مطالبه كنند و از آنها بخواهند كه خطبه به نام سلطان كنند و ساليانه مبلغى بفرستند و دست فتنهجويان را كوتاه كنند . اين نامه به امضاى وزير ، به خوارزميان نوشته شد . پس از آنكه سواران ، نامهء وزير را به خوارزميان ابلاغ كردند ، آنان ضمن عذرخواهى به قبول تعهدات رضا دادند ، و از خواجه خواهش كرده بودند كه از سلطان تقاضاى عفو كند ، در همين ايام سلطان محمود با قواى خود ، به جانب بلخ مىرود خوارزميان چون از آمدن محمود باخبر مىشوند ، به گردآورى قوا مىپردازند و خود را براى مبارزه با سلطان آماده مىكنند . در نخستين برخورد ، خوارزميان پيروز مىشوند . سلطان از اين جريان نگران مىشود و گناه شكست را به گردن وزير خود خواجه احمد مىاندازد ، و خطاب به ابو نصر مىگويد :
« ديدى كه خواجه با ما چه كرد ، او مرا دشمن است به حقيقت وزير از بهر آن باشد كه پادشاه را نصيحت راست كند كه چاره نيست پادشاهان را از طلب زيادتى كردن ملك و نعمت ؛ اما وزير را مصلحت باز بايد نمود و اگر خواستى ، به نامهها و رسولان اين كارها را در مىتوانست يافت . اما قصد كرد و امروز چنين حالى پيش آمد . . . » ابو نصر پس از شنيدن اين مطالب سلطان را
هامش
( 1 ) . ترجمهء تاريخ يمينى ، همان ، ص 216