تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
ترك دارد رامش نام كه مادر ايام به جمال او نزاده است و چشم روزگار صورتى زيباتر از وى نديده سلطان مىخواست آن غلام را از وى بخواهد ، و بهانه مىطلبيد . تا روزى به خواجه گفت : شنيده‌ام كه عمارتى خوب ساخته‌اى . . . ما را به مهمانى كى خواهى برد تا آن عمارت را ببينيم ؟ . . . گفت : هرگاه كه پادشاه فرمايد . گفت : روز سه‌شنبه كه ناف هفته و اواسط عقد ايام و فراغت اهل ديوانست ، آنجا آييم . وزير خدمت كرد و به ترتيب ضيافت مشغول شد . و بر ميعاد ، سلطان به وثاق او خراميد . خواجه ابو العباس دعوتى ساخته بود كه فلك به صد هزار ديده مثل آن نديده بود و ايام نشنيده . . . چون هنگام عرض خدمتى آمد ، از هرچيز بسيار خدمت نمود ، از آن جلمه ده غلام ترك بود كه هريك به لطف بىنظير و در حسن و جمال بىمثل . . . محمود چون غلامان را بديد پسنديد ، و از آن‌كس كه حال آن غلام در خدمت او گفته بود ، سؤال كرد كه آن غلام در ميان اينان كدام است ؟ گفت : آن غلام درين ميان نيست . سلطان فرمود به دو بگوى كه آن يك غلام را به من ده و اين ده غلام باز بر كه ما اين ده بدان ، صلح مىكنيم . خواجه ابو العباس گفت : مرا بىاو به سر نرود مگر تا سر رود . سلطان چون اين سخن بشنيد ، آتش غضبش بر سر دويد و آن خدمتهاى او را هيچ قبول نكرد و به خشم از آنجا بيرون دويد و رفت و بر ابو العباس متغير شده و حرمت او روى به انحطاط آورد . خواجه آن را مشاهده مىكرد و از آن كوفته مىشد تا روزى از غايت ضجرت ، به نزديك كوتوال قلعهء غزنين رفت و گفت : از براى من در اين حصار خانه‌اى ترتيب كن كه به اختيار خود آنجا خواهم نشست . پس كوتوال از جهت او خانه‌اى مهيا كرد ، خواجه آنجا نشست و رقعه به خدمت سلطان نوشت كه من به اختيار خود در حصار نشستم . خانه و اسباب و ملك و آن غلام و كنيزكان كه در خانه‌اند و آنچه دارم همه آنجااند ، پادشاه داند . محمود چون اين رقعه خواند ، فرمود كه بر آن نبوديم كه خواجه بنشانيم ، اما چون او به اختيار نشست ما به اختيار وى تعرض نرسانيم . پس بفرمود تا سراى خواجه را فروگرفتند و تمامت ملك و اسباب و نقد و جنس و اسب و استر و غلام و كنيزكان او را در تصرف خويش درآورد و پس از آن هرگز كار خواجه ابو العباس انتظام نپذيرفت . » « 1 » بعضى علت غضب سلطان را به وى ، سعايت امير على خويشاوند و تنزل عايدات مملكت دانسته‌اند چون سلطان وزير را از جهت قلت عايدات ، مورد عتاب قرار داد ، وى ساحت خويش را از هراتهامى مبرا شمرد . و چون شاه در اين معنى مبالغه كرد ، « از وزارت استعفا خواستى . » سرانجام سلطان كه با وى بر سر مهر نبود ، رئيس بلخ را مأمور رسيدگى به كار او كرد . وزير چون اين حال بديد ، با پاى خود به زندان رفت . محمود از اين كار در خشم شد و او را به خرابكارى متهم نمود و وادار كرد « خطى به صد هزار دينار بازداد و به اداى آن مال مشغول شد و
هامش
( 1 ) . چند مقالهء تاريخى و ادبى ، از استاد فلسفى ، از ص 198 به بعد
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 308 | مرتضى راوندى