فن اندكى بهره داشت . گفتار متكلمان معتزله بر وى غالب و نوشتههاى او به روش آنان است . با اهل فلسفه و هندسه و طب و نجوم و موسيقى و منطق و حساب ، سخت ستيزه مىكرد ، عروض و قافيه خوب مىدانست ، شعر مىسرود . . . به مذهب ابو حنيفه و گفتار زيديان مىگراييد . از رأفت و شفقت و رقت قلب حظى نداشت ، و به خاطر جرأت و جسارت و قدرت و بسط يدى كه او را بود ، مردم از وى پرهيز مىكردند ، كيفر او سخت و پاداش وى كم بود . » تا آنكه گويد :
« مردى را هلاك و جمعى را از روى تكبر و غرور و ظلم تبعيد كرد . و با اين همه ، كودكى تواند او را فريب دهد . چه راه غلبه بر او بازو كارى آسان است . و طريق آن ، اينكه مىگويند مولاى ما اجازت فرمايد تا اندكى از كلمات منظوم و منثور او را عاريت ببرم چه از فرغانه مصر يا تفليس جز به خاطر استفاده از كلام او زمينها را نپيمودهام . . . » سپس نمونههايى از رياكاريها و عوامفريبيها و خودخواهيهاى او را ذكر مىكند . ابو حيان گويد : « بيشتر مردم به خاطر جلب رضايت صاحب ، مذهب وى را اختيار كردند ، و او كوشش بسيار داشت تا ابو الحسن متكلم كلابى را به مذهب خود درآورد . ليكن او گفت مرا بگذار ، كه اگر منهم به مذهب تو درآيم ، ديگر كسى نزد تو نخواهد بود ، كه او بد را به تو بگويند . . . صاحب خنديد و گفت : اى ابو عبد اللّه ، تو را معاف داشتم و آتش جهنم را از تو دريغ ندارم . هرگونه كه خواهى بدان درآى ، ابو حيان گويد :
ابو الحسن مرا گفت ، آيا من بايد به جهنم بروم كه عقايد و اعمال من معروف و مشهور است و او به بهشت رود با آن قتل نفوس محترم ، و ارتكاب محرمات بزرگ . . . گويند هنگامى كه يكى از اهل علم بر او داخل مىشد ، مىگفت : برادر ! با ما مأنوس باش و سخن گوى ، و از اين خدم و حشم و جاه و جلال وحشت مكن كه سلطان علم برتر از سلطان ولايت است . از ما جز انصاف و مؤانست نخواهى ديد . و چندان از اينگونه مىگفت تا آن مرد بدين سخنان فريفته شده با وى به مباحثه و مجادله مىپرداخت و او را در تنگناى بحث و جدال قرار مىداد . در اين وقت صاحب ، برافروخته مىشد و بر وى غضب مىكرد ، سپس مىگفت اى غلام دست اين سگ را بگير و او را پانصد عصا و تازيانه بزن و به زندان انداز كه خدا عصا را بيهوده نيافريده است . . . » « 1 »
ابو حيان گويد : به سال 358 . . . جوانى از مردم سمرقند كه او را ابو واقد كرابيسى مىگفتند ، در مجلس حضور داشت . . . او را گفت : « اى برادر مأنوس باش و سخن گوى كه خاطر تو رعايت كنيم . . . بگو چه كارهاى : گفت ؟ « دقاق » ( كوبنده ) ! پرسيد « چرا مىكوبى ؟ » گفت : « خصم را آنگاه كه از راه حق منحرف شود . » صاحب چون اين بديعه از وى بشنيد ، به شگفت آمد و درهم شد و گفت : « اين بگذار و سخن بگوى . » او اظهار عجز كرد . صاحب پرسيد : « مذهب تو چيست ؟ » گفت : « مذهب من آنست كه ستم را نپذيرم و به خوارى نخوابم و جز برابر ولينعمت خويش ، يا آنكه عصمت من به دو پيوسته است خاموش نشوم . » صاحب گفت : اين مذهبى نيكوست ، ليكن
هامش
( 1 ) . معجم الادبا ، پيشين ، ج 2 ، ص 288