سنگينىهاى كار سلطنت را بر دوش مىگيرد . . . نيازمنديها و اعمال سلطان از چهار وجه بيرون نيست ، چه او مأمور حمايت عموم است از قبيل نظارت در كار سپاهيان و سلاحها و جنگها و ديگر امور مربوط به نگهبانى و احقاق حقوق عامه . و گردانندهء اين امور ، همان وزير است كه در دولتهاى قديم شرق متداول بوده و درين روزگار نيز در مغرب معمول است . . . » « 1 »
نويسندهء تاريخ سيستان مىگويد : « پادشاه و پادشاهى هميشه مستقيم باشد چند ( يعنى چون ) وزيران به صلاح باشد . »
به نظر فردوسى :
ز دستور پاكيزهء راهبر * درخشان شود شاه را گاه و فر
و ابو الفضل بيهقى معتقد است : « بىوزير كار راست نيايد » و ناصرخسرو مىگويد :
خلل از ملك چون شود زايل ؟ * جز براى وزير و تيغ امير
ابو الفضل بيهقى با روشنبينى و وسعهء نظرى كه خاص او بود ، هزار سال پيش نوشت كه :
« دولت و ملت دو برادرند كه به هم بروند و از يكديگر جدا نباشند . » و با اين بيان امرا و وزرا و عمال دولت را به رفق و مدارا با مردم تبليغ مىكرد .
مقام وزارت بعد از اسلام
احمد امين راجع به سابقه تاريخى لفظ « وزير » چنين مىنويسد : « لفظ وزير ، ميان عرب ، قبل از فتح اسلام معروف بود و در قرآن نيز آمد :
« و اجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى » در حديث سقيفه چنين آمده است : سخن الامراء و انتم الوزراء . »
در طبقات « ابن سعد » نيز چنين ذكر شده است : « ابو بكر ، وزير پيغمبر » بود . . . در زمان بنى اميه لفظ وزير به كار برده شد .
طبرى گويد : « زياد را وزير معاويه مىگفتند » با وجود اين نمىتوان گفت كه لفظ وزير بمعنى اصطلاحى خود استعمال مىشد ، بلكه به معنى يار و ياور آمده بود .
ابن خلكان مىگويد : « علماء لغت در اشتقاق لفظ وزارت به دو قول قائل هستند ، يكى بمعنى وزر كه بار باشد ، به اين معنى وزير بار سنگين سياست را مىكشد ، ابن قتيبه نيز قائل به اين معنى مىباشد دوم بمعنى وزر ( بفتح اول و دوم ) كه كوه باشد زيرا كوه را پناهگاه دانسته كه انسان از بلا و هلاك بدان پناه مىآورد ، وزير نيز به معنى پناهدهنده كه سلطان به دو اعتماد و برأى و فكرش التجا مىكند اين قول ابى اسحاق رجاج است و ما نيز همين عقيده را داريم . » « 2 »
مقام وزارت در عهد عباسيان
قبل از استقرار حكومت عباسيان ، عنوان وزارت وجود نداشت ، هر يك از خلفا براى حسن جريان امور ، كسانى را كه از ديگران خردمندتر بودند ، به عنوان ملازمان و مشاوران خود دعوت و از آراء و نظريات
هامش
( 1 ) . مقدمه ، ابن خلدون ، ج 2 ، ص 467
( 2 ) . پرتو اسلام ، ترجمهء عباس خليلى ، ص 213