سالها به دست آيد و به يك دروغ باطل گردد . » اندرزهاى سياسى غزالى به سلاطين و وزراء نيز قابلتوجه و شايان نقل است :
غزالى در نصيحة الملوك مىگويد : « اما به بايد دانستن كه پادشاهى به دستور ( يعنى وزير ) نيك شايسته و باكفايت آيد . . . ببين با همهء بزرگى كه رسول خدا ( ص ) داشت ، ايزد تعالى او را امر فرمود به مشورت كردن با ياران از خردمندان و دانايان ، چنانكه فرموده است و شاورهم فى الامر .
و جاى ديگر فرمود و اجعل لى وزيرا من اهلى . پادشاه بايد كه با وزير سه كار كند ، يكى آنكه چون از وى زلتى « 1 » آيد ، به عقوبت نشتابد ، ديگر آنكه چون توانگر شود ، به مال او طمع نكند ، چون حاجتى خواهد ، روا كند و چنان بايد كه سه چيز بر وى فراخ كند : يكى آنكه هرگاه كه خواهد پادشاه را ببيند ، و ديگر آنكه سخن بدگويان در حق وى نشنود . سيم آنكه راز از وى پنهان ندارد كه دستور نيك ، رازدار پادشاه باشد . . . » در جاى ديگر مىنويسد « . . . دستور آهسته بايد و نيكو سخن و دلير و فراخدل و نيكوروى و شرمگين و خاموش و پاكدين ، تا پادشاه را از همهء ناشايستگى دور كند . و باتجربه بايد ، تا كارها بر پادشاه آسان كند . و بيدار بايد تا فرجام كار ببيند و از گردش زمانه بترسد و از خشم زمانه خويشتن را نگاه دارد . . . و پادشاه چنان بايد كه در شأن وى سخن بدگويان نشنود تا دوست رشك برد و دشمن غم خورد . و دستور چنان بايد كه اگر پادشاه را به خوبى ناپسنديده بيند ، او را به خوى نيكو بازآورد . زيرا پادشاه كه خودكامه باشد ، چون سخن نه به مراد او گويى بتركند . . . اما داناتر وزيران آن بود كه تا تواند حرب به نامه و تدبير كند . و حيلت سازد تا حرب نبود و اگر به تدبير و حيلت كار نيكو نشود ، به عطا وصلت كوشد و اگر دشمنان منهزم شوند ، گناهشان عفو كند و به كشتن ايشان نشتابد ، زيرا كه زنده را به توان كشت ، اما كشته را زنده نتوان كرد . »
نويسندهء كتاب تحفه در باب هفتم مىنويسد « . . . چون حق سبحانه و تعالى يكى از ملوك را به نظر عنايت ملحوظ فرمايد . . . او را وزيرى صالح كرامت كند كه اگر دقيقهيى از دقايق عدل و احسان از لوح دل او برود ، او را با ياد دهد ، و اگر عزم اجمال حزم كند حسن معاونت دريغ ندارد . . . ملوك در معضلات امور به رأى و رويت وزرا پناه طلبند . . . و بر كارها نواب كاردان كافى معتمد عليه ، رحمدل خداترس جلد معين كند كه بر فرط دوربينى و غايت عاقبتانديشى او اعتماد داشته باشد تا قضاى حوايج مسلمانان را به جان ميان بندد ، و وجوه خزانه را از وجوب انگيزند ، و سمت اقتصاد را التزام نمايند . . . و رعايت جانب رعيت را ، مستدعى دوام ايام دولت شناسد . » « 2 » سپس ضمن حكايتى ، مىنويسد : نظام الملك از ملكشاه اجازه خواست تا به كعبه رود ، پس از آنكه شاه با تقاضاى او موافقت كرد ، وى مقدمات سفر را فراهم نمود و آمادهء حركت گرديد . درويشى نامهاى به او داد و گفت : پيغمبر را در خواب ديدم ، « مرا گفت حسن را بگو : حج
هامش
( 1 ) . لغزش و اشتباه
( 2 ) . تحفه ، پيشين ، ص 101