ذهن عمر تلقين كرده است . روايت چنين است كه ، عمر عدهاى را به سوئى گسيل مىداشت ، هرمزان پيش او بود ، گفت : اين پولهايى را كه به اين افراد مىدهى اگر كسى نرفت و تخلف كرد ، تو از كجا مىدانى ؟ بيا ديوانى براى اين كار تأسيس كن . عمر پرسيد : ديوان چيست ؟ هرمزان توضيح داد . عمر با مسلمانان به مشاوره پرداخت ، على گفت : آنچه گرد مىآيد تقسيم كن و سالى به سالى نگذار كه دفتر و حسابى لازم آيد . عثمان گفت : مال گزافى است و بايد مردم را شماره كرد و معلوم داشت كه بكى رسيده و بكى نرسيده است . خالد بن وليد گفت : « من در شام كه بودم ، پادشاهان آنجا دو چيز داشتند ، ديوان و سپاه . تو نيز اين دو را ايجاد كن . » « 1 »
از اين روايات برمىآيد كه فكر تأسيس ديوان و نيز فكر ايجاد سپاه منظمى در دورهء خلافت عمر ، در ميان مسلمانان پيدا شده و ارتباط با ايران و روم ، اعراب را به آشنائى با سازمانهاى مالى و ادارى و لشكرى و اقتباس آنها رهنمون گشته است . كلبى اين وقايع را به سال پانزده هجرت ، ولى واقدى و زهرى به سال بيستم نسبت دادهاند . به روايت طبرى و بلاذرى ديوان در سال بيستم هجرت ، براساس ديوانى كه ايرانيها داشتند ايجاد شد ، و دخل و خرج كشور و شمارهء اهل عطا ( مردمى كه از خزينه مقررى دريافت مىكردند ) ، در آن ثبت مىگرديد . . . نكتهء جالب توجه اين است كه چهار سال پيش از آنكه ديوانى در مركز خلافت اسلامى به وجود آيد ، يعنى در سال شانزدهم هجرت ، يكى از ايرانيان به نام زادان فرخ براى مغيره سردار عرب ، ديوانى در بصره تشكيل داد . و همين نكته نشان مىدهد كه مواجهه و ارتباط با ممالك مفتوحه ، اعراب را ناچار كرد كه براى خود دفتر و حسابى ايجاد كنند و اين كار و امور و ادارهء آنها به دست دبيران و حسابداران ملل مغلوب بود « 2 » . . . با اينكه نخستين ديوان را عمر در سال 20 هجرت تشكيل داد ، ديوان به معنى واقعى تا بيست و پنج سال بعد از آن وجود نداشته است . . . اينكه ديوان استيفا قبل از معاويه چگونه كار مىكرد اطلاعى نداريم ، مسلما تشكيلاتى براى اطمينان از درستكارى و صحت عمل عمال محلى در ميان بود . . . معذلك معاويه را بايد نخستين سازماندهنده و موجد بوروكراسى عرب نام برد . راجع به پيدايش و تشكيل ديوان ، جهشيارى در كتاب الوزراء مىنويسد عمر نخستين كسى از عرب بود كه ديوانها را در اسلام تشكيل داد . سبب اين اقدام آن بود كه « ابو هريره » با مقدارى پول از بحرين نزد او رفت ، و عمر به او گفت : چه چيز آوردهاى ؟
گفت پانصد هزار درهم ، عمر گفت : آيا مىدانى چه مىگويى ؟ گفت : آرى يكصد هزار درهم و يكصد هزار درهم و يكصد هزار درهم و يكصد هزار درهم و يكصد هزار درهم . عمر گفت : آيا حلال است ؟ گفت نمىدانم . آنگاه عمر بر منبر شد و حمد و ثناى او را به جاى آورد و گفت : اى مردم ، پول زيادى براى ما رسيده است . اگر بخواهيد آن را پيمانه كنيم و اگر خواهيد شماريم .
سپس مردى برخاست و گفت : « يا امير المؤمنين من عجمها را ديدهام براى خود ديوان ترتيب
هامش
( 1 ) . مقريزى المواعظ ، ج 1 ، ص 148
( 2 ) . جزيه در اسلام ، از صفحهء 13 به بعد