تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
شده را با مداخل ديگر به هرنحو كه خود مىخواهند و مىتوانند تحصيل كنند . به محض اين‌كه همراهان ملتفت مىشدند كه امروز اعليحضرت در طى گردشهاى روزانه به چه مغازه‌هايى خيال دارد سر بزند ، يك فوج از ايشان بر سر صاحب مغازه مىريختند و از او مىخواستند كه مبلغ گزافى به ايشان تعارف بدهد تا شاه را با تعريف و تشويق به خريدن اجناسى از او وادارند . . . معمولا هم صاحب مغازه روى مخالف نشان نمىداد ، چه پول هرچه را به اين جماعت به اسم تعارف مىداد بر روى اجناسى كه شاه بايد بخرد مىكشيد . . . در جاى ديگر مىنويسد : « مظفر الدين شاه به آسانى از هرچيز مىترسيد و به وضع غريبى هم دچار وحشت مىشد . هميشه يك طپانچه پر در جيب شلوار داشت . ولى هيچ وقت نشده بود كه آن را خالى كند . در يكى از سفرهاى خود در پاريس موقعى كه از تئاتر خارج مىشد ، به يكى از اعيان همراه خود دستور داد كه پيشاپيش او با طپانچهء لخت حركت كند و لولهء آن را رو به مردم بىآزارى كه براى تماشا ايستاده بودند متوجه سازد . به محض اين‌كه من اين حركت را ديدم ، دويدم و با تغير تمام به آن مأمور گفتم كه طپانچه را به جيب بگذار . . . اين قبيل حركات معمول مملكت ما نيست . مأمور نمىخواست زير بار برود ، من ناچار به ايراد خشونت و تهديد شدم تا اطاعت كرد . ترس مظفر الدين شاه تنها از خارجيان نبود ، بلكه از ايرانيان هم بيم داشت . هيچ‌گاه از شدت ترس حاضر نشد كه به بالاى برج ايفل برود . » پاولى چند صفحه بعد مىنويسد : « يك روز بعد از ظهر كه در « بوادوبولنى » مىگشتم ، مظفر الدين شاه در نزديكى درياچه‌ها محلى را پسنديد و امر داد كالسكه‌ها توقف كنند تا شاه از مناظر اطراف و اشخاص همراه چند عكس فورى بردارد . همه پايين آمديم ، قدرى دور تر چند تن خانم بسيار آراسته بدون آن‌كه به ما اعتنايى كنند مشغول صحبت با يكديگر بودند . من با اين‌كه هيچ آن جماعت را نمىشناختم . . . نزديك رفتم و با كمال عذرخواهى تفنن شاهانه را به اطلاعشان رساندم . خانمها هم تفنن خود را در اين داشتند كه اين دعوت را به لطف بپذيرند . شاه از ايشان عكسى برداشت و با هريك تبسمى كرد . و چون كار عكاسى تمام شد ، مرا پيش خواند و گفت پاولى خانمهاى زيباى دل‌انگيزى هستند ، برو بايشان بگو كه با من بيايند به تهران . لابد حال زار مرا در آن موقع حدس خواهيد زد . هرچه فصاحت و عبارت‌پردازى در چنتهء خود داشتم به كار بردم تا به شاهنشاه بفهمانم كه يك زن را نمىتوان به آسانى مثل يك پيانو ، يك دستگاه سينما يا اتومبيل به تهران برد . همچنان‌كه معمول شاهنشاه در معاملات است در مورد يك زن هم با اداى « من اين را مىخرم » كار را تمام كرد . » « 1 » توضيحات پاولى راجع به حقوق افراد در جامعهء فرانسه در ذهن شاه مؤثر نيفتاد . زيرا اندكى بعد كه شاه در يكى از نمايشهاى اپرا در جايگاه رئيس‌جمهور جلوس كرده بود ، به جاى
هامش
( 1 ) . همان‌جا