تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
اين عادات بگويند حالت حاليهء ما اجراى اين عادات را اقتضا نمىكند مىگويند كه عادات ما كه بهترين قانونهاست و در همه عصر مىتوان معمول داشت . شترمرغهاى ايرانى كه از پطرزبورغ و ساير بلاد خارجه برگشته‌اند و دولت ايران مبلغها در راه تربيت ايشان متضرر شده ، از علم ديپلمات و ساير علومى كه به تحصيل و تعليم آن مأمور بودند هيچ‌چيز ياد نگرفته‌اند . معلومات آنها به دو چيز حصر شده استخفاف ملت و تخطئه دولت . در به دو ورود پاى ايشان روى پابند نبوده كه از اروپا آمده‌اند ، از موجبات اخذ و طمع و بخل به مرتبه‌اى تنزيه و تقديس مىكنند كه همهء مردم حتى پادشاه با آن جودت طبع و فراست ( كذا ) به شبهه مىافتد كه آب و هواى بلاد خارجه چه عجب چيزها از آب بيرون آورده گويا توقف آنجا ، بالذات مربى است كه قلب ماهيت مىكند . . . همين‌كه مصدر كارى و مرجع شغلى شدند ، با اطمينان كامل كه قبح اعمالشان تا چندى به بركت سياحت قطعهء اروپا پوشيده است و به اين زوديها كسى در صدد كشف بىحقيقتى ايشان نيست ، بالادست همهء بىترتيبيها برمىخيزند و در پايمال كردن حقوق مردم و ترويج فنون بىديانتى و ترك غيرت و مروت و احترامات امور ضاره و طمع بىجا و تصديقات بلا تصور و خوشآمد و مزاح‌گويى به رؤسا و پيشكاران و تصويب عمل و تصديق به اقوال ايشان ، چنان مبالغه دارند كه پادشاه از مأموريت ايشان پشيمان مىشود و متحير مىماند كه با اين‌ها به چه قانون سلوك نمايد .
به مارماهى ماند نه ماهى است و نه مار * منافقى چه كنى مار باش يا ماهى » « 1 »
ميرزا ابراهيم نواب بدايع‌نگار ، از نويسندگان نامدار عهد ناصرى نيز از آشفتگى اوضاع اجتماعى و اقتصادى دوران خود شكايت مىكند و ضمن نامهء مشروحى مىگويد : « پدر مال اندوزش « درست ديده و فهميده بود » اين جهان تاجرپسند است و نه عالم‌پسند ، از خدمت ديوانى هم كسى را حاصل و بهره‌اى نيست ، خدمت دولت و تحصيل مقام « خيلى تعلق و تملق مىخواهد ، خيلى عشوه و رشوه مىخواهد ، خيلى سالوسى و چاپلوسى مىخواهد ، خيلى بىخبرى از آيين و ناموس مىخواهد » و خانهء آن نظام از پاى بست ويران است ، اگر ناصر الدينشاه است كارش منحصر است به « صحبت و تفريح دنيائى و عمارت و عزل و نصب بىموقع و خفض و رفع نابهنگام ، اگر دولت است كارش منحصر است به گرفتن چيزى از چهار يتيم و دادن آن به چهار اوباش . اگر ملت است چيزى از او باقى نمانده است نه زراعت برجاست و نه تجارت و سپس داستان دزدى را مىآورد كه به خانه‌اى رفت و چيزى نيافت و رو به صاحبخانه كرد و گفت : « ما كه رفتيم و چيزى نبرديم تو خودت يك فكرى به حال خودت بكن . » و پس از بسط اين فصول چنين نتيجه مىگيرد : « بدا به حال مملكتى كه ترقى اشخاصش منوط باشد به جهل و حمق ، يا تجاهل و تحامق يا مسخرگى و لوطيگرى و يا دزدى و خيانت و كسى
هامش
( 1 ) . از صبا تا نيما ، پيشين ، ج 1 ، ص 154 به بعد