مردم مىشمرد و تعظيم و تكريم و سجده و تقدم از بىلقبان مطالبه مىنمودند . » « 1 »
حاج سياح در جاى ديگر در دفتر خاطرات خود مىنويسد : « بدبختانه امر قشون در ايران از هرامر ديگر مختلتر است و در عوض ترقى ، همه در عقب لقب هستند . آنچه بىحساب و شمار است ؛ لقب است و صاحبمنصبان بىتابين و سرداران بىفوج و القاب اسلام و شريعه ووو . . . بلى چيزى كه بعد از صفويه زياد ترقى كرد تعصب و فحش و لعنت و سر و سينه زدن و تعزيهدارى است و از اسلام آنچه باقيست همان زيارت رفتن و حمل نعش است . » « 2 »
در اواخر عهد ناصرى براى نجات از بحران مالى ، مناصب و القاب را در معرض فروش و حراج درآوردند . هركس هرمنصبى تقاضا كرد در مقابل مبلغى پول به او دادند . مثلا درجهء سلطانى ، ياورى ، سرهنگى ، سرتيپى ، اميرپنجى ، اميرتومانى ، سردارى ، سالارى و اميرنويانى به اندازهاى فروخته شد كه عدهء صاحبان مناصب دو سه مقابل افراد نظامى شد . چون اين كار به ابتذال كشيد ، فروش القاب افتخارى شروع شد و به اختلاف لغات قيمتى براى صحهء فرامين معين گرديد و از هرماده چندين لفظ مشتق شد . به طورى كه قاموس و منتهى الارب هم از تعداد آنها عاجز شدند . مثلا مادهء نصرت از حيث اشتقاق لفظى و مضاف اليه قريب پانصد لقب شد ، نظير نصرة الدوله ، نصرة السلطنه ، نصرة الملك ، نصرة السلطان ، نصرة خاقان ، نصرة لشكر ، نصرة نظام ، نصرة حضور . . . اسم فاعل آن هم كه ناصر باشد ، به همين قسم : ناصر الدوله ، ناصر السلطنه ، نصار الملك ، ناصر الممالك ، ناصر السلطان . . . صيغهء فعل آن را هم مهمل نگذاشتند . نصير الدوله ، نصير السلطنه ، نصير الملك ، نصير السلطان ، نصير نظام . . . بعد آن را به باب افتعال بردند و لغاتى چون منتصر الدوله ، انتصار الدوله ساختند . . . همچنين لغت امانت را گرفتند و از او امين الدوله ، امين الدواب و بعد به باب افتعالش بردند مؤتمن الدوله ، مؤتمن الممالك ، مؤتمن السلطنه پديد آوردند بعد از آنكه پدر مشتقات را درآوردند ، القابى چون هژبر السلطنه ، بهاء الدوله ، حسام دفتر ، سيف لشكر ، ضرغام دفتر و ضرغام لشكر و هزاران لقب ديگر از اين قبيل به مردم فروختند . آشفتگى وضع اجتماعى ايران به جايى رسيد كه ناپلئون سوم هنگام بازگشت فرخ خان امين الملك از پاريس ، ضمن نامهء بالنسبه مشروحى به خرابى وضع ايران اشاره كرد و به شاه ايران اندرز داد كه به افكار عمومى توجه كند و به وضع آشفتهء ادارى ، مالى ، و قضايى ايران سروسامان ببخشد . اينك ترجمهء آن نامه .
هامش
( 1 ) . خاطرات حاج سياح ، پيشين ، ص 478 به بعد
( 2 ) . همان ، ص 270