تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
مؤلف سرانجام چنين نتيجه مىگيرد كه ايرانيان ، به هيچ‌وجه پايبند راستگويى نيستند . . . در ايران عدالت را بايد خريد و نبايد به عنوان اين‌كه حقى است خواستار آن بود . » « 1 » وضع حكومت در ايران : ملكم كه قبل از واتسون به ايران آمده است در جلد دوم كتاب خود مىنويسد : « پادشاه ايران از جميع سلاطين عالم به رعايا مطلق العنان‌تر و مقتدرتر است . . . از زمان قديم حكم پادشاه هميشه قانون ملك بوده است و احتمال دارد كه هيچ‌چيز مانع اجراى حكم او نشده است ، مگر مراعات اصول شريعت . پادشاه هرچه بخواهد مىتواند بكند و مجلس معينى به جهت اصلاح امور يا ادارهء مهام ، از امراى مملكت يا وكلاى رعيت يا رؤساى ملت در ايران نيست . شاه در عزل و نصب وزرا و قضات و صاحبمنصبان ، از هرقبيل و ضبط اموال و سلب ارواح رعايا از هرصنف على الاطلاق مختار است . چون و چرا در كار وى كردن معمول نيست . حدود قدرت و اختيارات او برحسب ازمنه و اسباب تغييرپذير است . علماى ملت يعنى قضات و مجتهدين هميشه مرجع رعاياى بىدست و پا و حامى فقرا و ضعفاى بيچاره‌اند . اعاظم اين طايفه به حدى محترمند كه از سلاطين كمتر بيم دارند . هروقت واقعه‌يى مخالف شريعت و عدالت است ، خلق به ايشان رجوع مىكنند . . . اهالى شهرها بيش از قبايل صحرانشين كه جزء سپاهيان ايرانند ، در معرض ظلم و طغيان حكومت قرار مىگيرند . سلاطين ايران مىتوانند به فرزندان خود خدمتى رجوع كنند يا آنها را در حرم محبوس دارند يا چشمشان را بكنند يا جانشان را بگيرند . تنها حكم پادشاه بر عموم طبقات و بر جان و مال ياغيان و دشمنان نافذ نيست ، بلكه حكم پادشاه بر عموم طبقات بدون هيچ مقدمه‌اى سارى و جارى مىشود . » « 2 » هرچند فتحعلى شاه مثل آغا محمد خان سرسلسلهء قاجاريه مستبد و خون‌آشام نبود ، ولى مثل هرپادشاه خودكامى از شنيدن حرف حق برآشفته و ناراحت مىشد . فتحعلى شاه و ملك الشعراء صبا : فتحعلى شاه گه‌گاه با تخلص « خاقان » شعر مىگفت ، قطعه‌اى از اشعار خود را بر فتحعلى خان صبا ملك الشعراى زمان خواند و از او پرسيد كه چطور است ملك الشعراء بىدرنگ گفت كه شعرى است خالى از مضمون و پوچ . شاه برآشفت و دستور داد شاعر را به اصطبل بردند و سرآخورى بستند و مقدارى كاه پيش او ريختند . ولى ديرى نگذشت كه خشم شاه فرونشست و به حضور او بار يافت . پس از چندى باز شاه شعرى گفت و بر ملك الشعراء خواند و رأى او را خواستار شد . ملك الشعرا بدون آن‌كه سخنى بر زبان آرد ، برخاست ، شاه پرسيد كجا مىروى ؟ عرض كرد به اصطبل . شاه خنديد و ديگر شعر خود را بر او عرضه نكرد . آقا محمد خان قاجار كه در استبداد و خون‌ريزى و رياكارى آيتى بود به روايتى 5 / 7 من
هامش
( 1 ) . همان ، ص 103 ( 2 ) . تاريخ ايران ، اثر سرجان ملكم ، ترجمهء حيرت ، پيشين ، ج 2 ، ص 150 به بعد