تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
« سياح دانشمند هلندى موسوم به كورنى لوبروين كه در سالهاى اول قرن هجده ميلادى در ايران سياحت نموده است ، در كتاب خود كه سياحت از راه مسكو به ايران و هند شرقى نام دارد و ترجمهء فرانسوى آن در سال 1745 در پاريس به طبع رسيده است ، در وصف بعضى از سلاطين صفوى مىنويسد : « حكومت شاهان ايران يكى از مستبدترين حكومتهاى جهان است . پادشاه در اعمال و افعال خود جز اراده و مشيت شخصى خود هيچ‌گونه اصولى و قواعدى را نمىشناسد ، و شايد تنها در امور مذهبى اختيارات او اندكى محدودتر باشد . حيات و ممات و دارايى تمام اهل مملكت بدون استثنا كاملا در يد قدرت اوست ، پادشاه در حرامسراى همايونى به دنيا مىآيد و در ميان همان چهارديوارى بزرگ مىشود و مانند گياهى كه از نور و حرارت آفتاب محروم باشد هيچ‌گونه تعليم و تربيتى كه در خور پادشاهان باشد نمىيابد و از دنيا و مافيها بالمره بىخبر مىماند . همين‌كه به سن و سالى رسيد ، او را به خواجه‌اى مىسپارند كه به اسم « لله‌باشى » مربى و معلم او مىگردد و خواندن و نوشتن را به او مىآموزد ، رسايل دينى را به او ياد مىدهد و ضمنا كرامات و معجزات پيغمبر اسلام را نيز براى او حكايت مىنمايد . و تا به حد افراط كينه و بغض او را بر ضد تركهاى سنى مذهب برمىانگيزاند و به او چنين مىفهماند كه دشمنى با اين قوم در حقيقت طاعت پروردگار است . جاى تأسف است كه ابدا علم تاريخ و علم سياست را به اين شاهزادگان نمىآموزند و گوش آنها را با كلمات تقوى و پرهيزگارى آشنا نمىسازند و بلكه به منظور اين‌كه فرصتى براى تفكر و تعمق در امور و قضايا پيدا نكند ، از همان سن جوانى او را در ميان زنان مىاندازند و دروازه‌هاى عيش و نوش و هوى و هوس را به روى او مىگشايند و به اين هم اكتفا نكرده او را به خوردن ترياك و نوشيدن كوكنار معتاد مىسازند و حتى كوكنار را با عنبر و ادويهء ديگر مخلوط مىكنند كه نشئهء آن زيادتر شود و بر قوهء باء بيفزايد . استعمال اين مكيفات و مخدرات كم‌كم موجب سستى و رخوت كامل مىگردد . زندگى شاهزادگان صفوى به همين منوال مىگذرد . تا روزى كه شاه بميرد و نوبت سلطنت به آنها برسد ، آن‌وقت آنها را از حرمسرا بيرون مىآورند و بر تخت سلطنت مىنشانند و در تمام دربار در مقابل او به خاك مىافتند و اطاعت و انقياد خود را عرضه مىدارند . شاه جوان در ابتدا مانند آدمى كه هنوز درست از خواب بيدار نشده است ، مدتى مات و متحير و گيج است . ولى رفته‌رفته به خود مىآيد و چشم مىگشايد و بناى سلطنت را مىگذارد اطرافيان او هم ابدا در صدد نيستند كه او را به صلاح هدايت نمايند ، بلكه تمام همشان را مصروف مىدارند كه شاه جوان را خوش آيد و خودشان را در نظر او عزيز نمايند . از طرف ديگر سعى دارند كه حتى المقدور پادشاه ، از اوضاع واقعى مملكت بىخبر بماند و به كارهاى سلطنت نپردازد و حتى وزير بزرگ كه او را اعتماد الدوله مىخوانند ، هروقت مطلبى داشته باشد ، منتظر مىشود تا شاه قليان به دست ، سر كيف و حال باشد ، آنگاه قربان