تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
عباس با اين‌كه چندان مراعى عدل و داد و نگهبان اصول و فروع مذهبى نبود ، چون از سياست اقتصادى و اجتماعى معتدل و عاقلانه‌اى پيروى مىكرد ، مورد محبت بود . سفير اسپانيا كه در سال 1011 ه به معيت شاه عباس به كاشان رفته و خود شاهد و ناظر احساسات مردم بود ، چنين مىنويسد : « هنگام ورود شاه به كاشان ، مردم از زن و مرد تا يك فرسنگى شهر به استقبال آمده بودند . زنان با نقابهاى بالازده و روى گشاده ديده مىشدند ، از ديدار شاه مردم چندان شادى كردند كه مايهء تعجب بود . با آنكه سرداران و سربازان شاه ايشان را از سر راهش مىراندند و گاه به سختى مىزدند كارى از پيش نبردند . بسيارى از مردم به شاه رسيدند و خود را بر زمين افكندند و جاى سم اسبش را بوسه دادند . زنان نيز به سينه مىكوفتند و از خدا مىخواستند كه عمر ايشان را بگيرد و به عمر شاه بيفزايد . گروهى نيز قفسهاى پر از كبوتر و پرندگان ديگر در دست داشتند و همين‌كه شاه از برابر ايشان مىگذشت ، آنها را آزاد مىكردند . منظورشان ظاهرا اين بود كه شاه به مردم ايران آزادى ! داده است . دستهء ديگر گاوهايى براى قربان كردن حاضر ساخته بودند . » « 1 » شاه عباس از مشاهدهء احساسات محبت‌آميز مردم سخت منقلب و بىاختيار متأثر گرديد . آستين لباس مرا گرفت و گفت : « . . . مىبينى كه اين مردم چگونه با شادى و سرور از من استقبال مىكنند ؟ من شايستهء اين همه مهربانى نيستم و هروقت گناهان بىشمار خود را به ياد مىآورم ، شدت غم و اندوه دلم را از لباس تو نيز سياه‌تر مىسازد . اى كاش مرد ساده درويشى بودم و با يك لقمه نانى زندگى مىكردم و پادشاه اين سرزمين فراخ و اين همه مردمى كه در كمال بىلياقتى بر آنان حكومت مىكنم نمىبودم . بيان اين عبارات با گريه توأم بود . كشيش او را دلدارى داد . . . پس از آن‌كه شاه عباس فرمان قتل صفى ميرزا وليعهد خود را كه مورد علاقه و محبت مردم بود صادر كرد ، مردم سخت دژم و ملول شدند . وقتى كه شاه به كاشان رفت ، روزى با ملامير على كاشى كه مردى نيكنام و بىباك بود روبرو شد . شاعر اسب شاه را نگه داشت و گستاخانه گفت چرا پادشاه زادهء ما را كشتى ؟ بهتر از خود از حسد نمىتوانستى ديد و اين بيت را كه مصراع دومش تاريخ كشته شدن صفى ميرزاست ، بر زبان راند .
هركه فرزند جگرگوشه خود را بكشد * ثانى حارث بىرحم بود تاريخش » « 2 »

شاه صفى و قتل وحشيانهء خاندان امامقلى خان

امامقلى خان فرزند اللهوردى خان به علت قدرت و ثروت فراوان و نفوذى كه در ميان لشكريان و عامهء مردم داشت ، مورد سوءظن شاه صفى و مادر او بود . مادر شاه پس از مشورت با اعتماد الدوله بر آن شد كه امامقلى خان و سه پسر او را بكشد تا جان شاه در امان باشد . چون شاه نيز با اين معنى كمال موافقت را داشت ، به مناسبتى امامقلى خان و پسرانش را به قزوين فراخواند و در فرصت
هامش
( 1 ) . زندگى شاه عباس اول ، ج 2 ، ص 354 ( 2 ) . تاريخ اجتماعى كاشان ، پيشين ، ص 119