و مظهر زندهء خداوند تبارك و تعالى مىدانستند . بدين جهت آنان را بايد با پيشوايان فرق افراطى شيعه همچون اسماعيليه و نصيريه و دروزيها قياس كرد و بس . . . » يك ونيزى در تبريز حدود سال 926 ميلادى اظهار مىدارد : « مردم ، اين صوفى ( شاه اسمعيل ) را همچون خدا دوست دارند و احترام كنند . و به ويژه سربازان تا آنجا كه بسيارى بىساز و برگ و سلاح جنگ به كارزار درشوند و بر آنند كه مولايشان اسماعيل در پيكار به حراستشان خواهد خاست . »
فرستادهء ونيسى دالساندرى « 1 » ( 1571 م . ) همين مطلب را دربارهء شاه طهماسب تأييد مىكند و مىگويد او را به جهت نسبى با على ( ع ) نه همچون شاه ، بل به مثابهء خدا پرستش كنند .
شاردن در جلد پنجم سفرنامهء خود ، اطاعت محض ايرانيان را از شاه در همهء امور ناشى از آن مىداند كه معتقدند « كلام خداست كه بر زبان وى مىگذرد . و هنگامى كه وى از سود سرشار حاصله از توزيع غذاى بازپسماندهء سفرهء شاه به وسيلهء توشمالباشى سخن مىدارد ، مىگويد اين نتيجه اعتقاد ايرانيان است به جنبهء فوق بشرى شاهان خويش ، هرچه را بسايد متبرك شمارند . دست او آثار نيكى است كه شفاى بيماران از آن جمله است . »
مصادرهء اموال : يكى از مظاهر استبداد و حكومت فردى مصادرهء اموال و دارايى مردم بود . شاردن در مورد مصادرهء اموال و املاك مىگويد : « هرگونه بىمهرى شاه بهطور حتم با مصادرهء اموال و ثروت توأم است و اين تحول و انتقال ثروت بدبختى شگفتآور و هراسانگيزى دربردارد . طرف ، در يك آنچنان از همه چيز ساقط مىشود كه ديگر مالك هيچ چيز نيست ، ثروت و غلام و گاهى حتى زن و فرزندش را نيز از وى مىستانند چنانكه جز يك پيرهن براى تعويض ندارد . » « 2 »
« يك روايت اغراقآميز حكايت دارد كه شاه عباس خشونت خود را از همان روز اول حكومت نشان داد و آن عبارت از اين بود كه بزرگان و سرجنبانانى را كه فكر مىكرد مايهء زحمت باشند ، به عنوان ضيافت دعوت كرد و آنان را در همان مجلس متهم به خيانت نمود و با اشارهء او سربازان به جان حاضران افتادند و همه را كشتند و بلافاصله بيست و دو سر بر نيزه بالا رفت و از پنجرههاى كاخ شاهى آويزان و به تماشاى مردم گذاشته شد . » « 3 »
همين سياست خشن از طرف شاه عباس در ديگر مناطق نيز كمابيش اجرا شد و فئودالها و زورمندان و ياغيان يكى بعد از ديگرى سركوب شدند . « 4 » در واقع متنفذان و مقتدران چنان در بيم و وحشت و عدم تأمين بودند كه شاردن مىگويد : « وقتى يكى از اشراف به نام رستم خان ، هنگامى كه از حضور شاه مرخص شده بود ، به ديدنم آمد ، با سيمايى بشاش وارد شد و آينهاى برداشت و لبخندزنان دستارش را بر ميزان كرد و سپس به من گفت :
هامش
( 1 ) .Dalessandri( 2 ) . شاردن ، ج 8 ، ص 157
( 3 ) . ترجمهء دونژوان ايرانى ، ص 246
( 4 ) . به نقل از سياست و اقتصاد ، دكتر پاريزى ، ص 81 به بعد