« كينهجوئى مكنيد تا دشمن بر شما چيره نشود ، انباردارى نكنيد تا گرانى به شما روى نياورد ، در خويشان زناشوئى كنيد كه تبار را بهتر نگه دارد و خويشاوندى را نزديكتر سازد ، اين جهان را به چيزى مگيريد كه بر كسى پايدار نيست و از آن پاكدل مكنيد كه به خوشبختى جهان ديگر ، جز به اين جهان نتوان رسيدن . »
چند اندرز پراكنده :
اردشير به دست مردى كه بالا سرش مىايستاد كاغذى سپرده بود و به او گفته بود : هر زمان خشم مرا فراگرفت آن را به دستم ده و در آن كاغذ چنين نوشته شده بود « خويشتن را نگهدار ، تو خدا نيستى ، تنى هستى كه هرپاره آن زود پاره ديگر را خواهد خورد و چه زود كه كرم و خاك شود . » « 1 »
« بهترين خويها خرسندى است و بالش خرد از آموختن است . . . « 2 » براى پادشاه هيچچيز زيانمندتر از همنشينى با بيخردان و سخنگوئى با فرومايگان نيست . »
ارزش سياسى سفرا : « چه خونها كه فرستادگان ( مقصود سفر است ) به ناروا ريختهاند و چه سپاهيان كه به كشتن داده و چه لشكرها كه دچار شكست كرده و چه ناموسها كه به باد دادهاند ، چه مالها كه از دغلى و دروغزنىهاى فرستاده به تاراج رفته و پيمانها كه شكسته است . » « 3 »
اردشير اندرز مىدهد كه همواره به دنبال سفير ، فرستادههاى ديگرى بايد گسيل داشت تا مراقب اعمال و رفتار او باشند . » « 4 »
اردشير دادگسترى و آباد كردن سرزمينها و مهربانى با بندگان را مىستايد و به پادشاهان اندرز مىدهد كه در انتخاب نديم هوشمند ، عاقل و نكتهسنج غفلت نورزند ، اردشير چهار تكليف بر عهدهء هرانسانى مىداند .
اول ، تكليف در حق خدا ، دوم تكليف در حق پادشاه ، سوم تكليف ما در حق خود است بايد آنچه را براى خودمان سودمند است به خود رسانيم و آنچه را زيانمند است از خود دور سازيم ، چهارم تكليف ما در حق مردم است ، پنجم ، بايد به همه نيكى نمائيم و مهر ورزيم ، به همه يارى كنيم و نيكخواهى نمائيم . نيرو جز با سپاه پديد نيايد و سپاه جز با مال ، و مال جز با آبادانى و آبادانى جز به دادگرى پديدار نگردد . « آنجا كه پادشاه ستم كند . آبادى پديد نيايد شهريار دادگر ، به از پربارانى است . شير درنده از شاه ستمگر بهتر است و شاه ستمپيشه از آشوبى كه دوام يابد بهتر ، بدترين پادشاه كسى است كه بيگناه از او بترسد . » « 5 »
بدانيد ، من و شما مانند يك تنيم ، در شما ، گروهى مانند سراند كه پيوستگىها را نگه مىدارند ، گروهى مانند دستهايند كه گزندها را دور كنند ، و سودها را فراهم آرند ، گروهى مانند دلاند كه بينديشند و چارهگرى كنند ، گروهى چون اندامهاى فروديناند كه تن را در رسيدن به
هامش
( 1 و 2 ) . ابن قتيبهء دينورى ، عيون الاخبار ، مصر ، ص 274 و 39
( 3 و 4 ) . عمر بن جاحظ ، كتاب التاج ، ص 24 و 122
( 5 ) . از كتاب غرر السير ، ص 482 به بعد