غايت مرتبت عجز است و حزم آن است كه چون قصد امرى كردى بىتوقف آن را از قوت به فعل رسانى . » « 1 »
نخجوانى سپس ، از خطر ترديد و تزلزل سخن مىگويد و خطاب به ارباب قدرت مىگويد : « . . . چون با كسى مشورت كنى ، بعد از آنك رأى بر امرى صحيح قرار گرفته باشد ، مشورت را ديگر باره تازه مكن و از سر مگير . . . » « 2 »
همچنين در جزء اول كتاب دستور الكاتب نخجوانى در پيرامون لزوم مشورت در كارها به تفصيل سخن رفته است :
« . . . چون مبانى دين و دولت بىتأسيس اركان مشاورت استحكامى نمىيابد . . . اگر در كليات قضايا با ثواقب افكار عقلا رجوع كنند از منهج احتياط و كاردانى بعيد نباشد چه حضرت رب العالمين ، سيد المرسلين را . . . به حكم و شاورهم فى الامر ، امر فرمود كه با صحابه در كارها مشورت كند تا امت خود را امتثال آن حكم مستغنى ندانند . . . « 3 »
امير المؤمنين على رضى إله عنه گفت نعم الموازرة المشاوره ، و بئس الاستعداد الاستبداد يعنى چه نيكو وزير گرفتنيست مشورت كردن و چه بد استعداديست به خودى خود به كارى قيام نمودن و در صد كلمه فرموده لا صواب مع ترك المشورة ترجمه برين موجب است :
مشورت ره بر صواب آمد * در همه كار مشورت بايد
كار آنكس كه مشورت نكند * نادره باشد ار صواب آيد
در جريان حملهء مغول به ايران ، چنانكه در جلد دوم اين كتاب ديديم ، بيش از پيش وضع اجتماعى ، اقتصادى و اخلاقى مردم ايران رو به فساد و تباهى نهاد و آثار شوم اين حملهء بدفرجام در عهد تيموريان و صفويان و قرون بعد آشكار گرديد . اينك نمونهيى چند از جمود فكرى ، و ظلم در آن ايام :
رفتار يكى از غلامان دربارى : ابن عربشاه ضمن تاريخ عهد تيمور مىنويسد تنى چند از مردم وى به بازى نرد سرگرم بودند ، آنان را در نقش مهرهها خلاف افتاد . يكى از بازيكنان به سر تيمور سوگند ياد كرد كه نقش مهره چنينوچنان بوده است . ديگرى دست برآورد سيلى محكمى به روى او زد و ناسزا گفت . چنانكه گويى يحيى نبى يا زكريا را سربريده يا شريعت محمدى ، يا موسى نبى را بر آدم ابو البشر مقدم شمرده است . و گفت : « اى فلان فلانزاده ترا جسارت و گستاخى بدانجا رسيده است كه نام تيمور را بر زبان مىرانى ؟ ترا نشايد كه چهره بر خاك راه او سايى تا چه رسد كه به سرش سوگند ياد كنى . . . » « 4 »
« در ميان حكمرانان فارس امير مبارزالدين محمد از جهت فسق و فجور ، عوامفريبى و دشمنى با عقل و منطق ، از ديگران ممتاز است . » امير مبارزالدين
هامش
( 1 ) . همان ، ص 206
( 2 ) . همان ، ص 207
( 3 ) . دستور الكاتب ، جزء يكم ، ص 181 به بعد
( 4 ) . عجايب المقدور ، ص 306