« مدتيست تا استماع مىافتد كه نواب شهريارى از شارع شريعت و شاهراه طريقت معدلت و نصفت انحراف نمودهاند و در محافظت بلاد و عباد اهمالى كى نه مناسب حال مقربان سلاطين باشد به جاى آورده و عوض يك دينار واجب ديوانى ده دينار از رعايا ستد و بدان سبب مصالح مختل و مناظم مهمل مانده و رعايا بعضى جلاء وطن كردهاند . . .
شنيدم كه با پور روشنروان * ملكشاه گفت آن شه كامران
كه ما را شهى بهر آن دادهاند * بدين پايگه زان فرستادهاند
كه داد و دهش پيشهء ما بود * نكوكارى انديشهء ما بود
نخفتيم زان در شب قيروش * كه تا ديگران را برد خواب خوش
هزار آفرين بر چنان شاه باد * بر آن داور افسر و گاه باد
اگر شاه را داد آيين بود * كشاورز را بيل زرين بود
ز شوره برويد گل ارغوان * چو باران گهر بارد از آسمان
داعى دولتخواه . . . آنچ از محض اخلاص و دولتخواهى در خاطر آمد به عرض رسانيد تا . . .
خلايق را ودايع حضرت خالق جل جلاله دانسته از هول حساب يوم المنقلب و المآب اجتناب فرمايد و تصور نكند كه اعمال نواب و مقربان او را كه عموم رعيت از آن معذب و مغنى باشند ، از او نخواهند دانست و محاسبه آن از او نخواهند طلبيد . بل كه اگر ايشان ، با خدم و حواشى خود كه تحت تملك و تصرف داشته باشند ، خطايى ناموجه كنند . جناب شهريارى در حضرت بارى هر آينه بدان مؤاخذ و مخاطب خواهد بود . . . » « 1 »
اندرزهاى سياسى و اجتماعى امير عليشير نوائى : به خواجه افضل و خواجه عبد اللّه مرواريد .
« برادر ارجمند خواجه افضل الدين و فرزند دلپسند شهاب الدين عبد اللّه مرواريد را بعد از سلام مشتاقانه اعلام آنكه بشر به حب جاه و رياست مفطور است و مجبول و نفس بىاختيار و شعور هركس به كسب اين مطلوب مشغول .
خاصيت جاه غفلتافزايى است و التفات پادشاه بادهاى است كه كارش هوس ربايى خلايق است . . . اگر گاهى خود را به مدد عقل به حال آورد ، مستى آن باده به حالش نگذارد . و در آن مستيش كجا به خاطر آيد كه ملك منتقم و غدار است . . . پادشاه عدالت شعار اقتدار جاهش را بقائى نيست ، و عهدش را وفائى نه ، دشمنان را قبايح او در خنده و دوستان از فضايح او شرمنده . آشنايان از آن ناخوشيها متأثر و بيگانگان از آن ديوانه وشيها متعجب و متحير . پس نفس سليم و عقل مستقيم بايد كه در آن مستىها خود را بى خود نسازد و به خودرائى و
هامش
( 1 ) . دستور الكاتب . . . جزء اول از جلد يكم ، ص 169 به بعد