مردم زيانبخش است ، چه در نهاد آدمى انواع فسادها و بديها و فرومايگيها و عادات زشت را پديد مىآورد . . . و مقدمات زبونى و پريشانحالى در دولت پديد مىآيد و گرفتار بيماريهاى مزمن پيرى و فرسودگى مىشود و سرانجام دولت واژگون مىگردد . »
. . . تجملخواهى سبب مىشود كه اقوام بيابانگرد و سرسخت به تدريج . . . « دلاورى و بيباكى و خوگرفتن به شكار و سفر كردن در فلاتها و دشتهاى دور را از ياد ببرند . . . در نتيجه دلاورى ايشان از دست مىرود . » « 1 » ابن خلدون در اين بحث جالب ، نشان مىدهد كه اغلب دولتهايى را كه اقوام چادرنشين و بيابانگرد پديد مىآورند با گذشت يكى دو قرن دگرگون گرديد و گردانندگان اين حكومتها دستخوش سستى و تنپرورى شدند و غالبا در پايان كار از ديگر قبايل و اقوام ترك و تاجيك كه براى تثبيت حكومت و فرمانروايى خود كمك خواستند و در اغلب موارد همينها كه براى حكومت آمده بودند ، پس از آشنايى به تشكيلات مملكتى و وقوف به نقاط ضعف دولت ، در مناسبترين ايام با حمله و تعرض به حكومت فاسد و در هم ريخته آنان پايان بخشيدهاند هرگاه تاريخ ايران بعد از اسلام را مورد مطالعه قرار دهيم مىبينيم آنچه ابن خلدون نوشته در مورد اعراب بيابانگرد ، غزنويان ، سلجوقيان ، خوارزمشاهيان ، مغول ، تيموريان و ديگر قبايل و عشايرى كه در ايران بعد از ساسانيان به حكومت و فرمانروايى رسيدهاند كاملا صادق است و تمام اين دولتها با گذشت زمان دستخوش فساد ، تنبلى و تنآسايى شده و سرانجام به دست اقوام تازهنفس از پاى درآمدهاند .
مراحل مختلفى كه دولتها از آغاز تأسيس تا روز شكست طى مىكنند
. . . ابن خلدون در فصل هفدهم كتاب خود بار ديگر وضع دولت را از آغاز پيدايش تا مرحله شكست و تباهى مورد مطالعه قرار مىدهد . به نظر او عمر دولتها از پنج مرحله بيرون نيست :
« مرحله نخستين دوران پيروزمندى و چيرگى بر مخالفان و استيلا يافتن به كشور و بازگرفتن آن از دست دولت ديگريست ، در اين مرحله پيشوايى و رهبرى قوم در به دست آوردن بزرگى و سرورى و خراج ستانى و دفاع از سرزمين و آب و خاك و نگهبانى و حمايت از آن به هيچرو منحصر به يك فرد نيست ، زيرا . . . پيروزى و غلبه براى همه اعضاى قبيله روى داده و عصبيت نيز در اين مرحله همچنان در ميان آنان پايدار و مستقر است .
مرحله دوم دوران خودكامگى ( حكومت مطلق ) و تسلط يافتن يكتن بر همه افراد قبيله و جمعيت در امر كشوردارى است ، چنان كه ديگران را از دستدرازى به امور كشور و مشاركت در سلطنت و بهرهور شدن از مزاياى تاج و تخت مانع مىشود .
هامش
( 1 ) . همان ص 321 به بعد ( به اختصار )