مىكردند دست مىكشند و آسايش و آرامش و سكون را برمىگزينند ، و به تحصيل ثمرات و نتايج كشوردارى چون بناها و مساكن و پوشيدنىها ، مىپردازند ، چنان كه كاخها بنيان مىنهند ، و آبها جارى مىسازند و بوستانها مىكارند ، و از كيفيات اين جهان بهرهمند مىشوند و آسايش را بر سختيها ترجيح مىدهند و در وضع پوشيدنيها و خوردنيها و ظروف و گستردنيها تا سرحد امكان به ظرافتكارى و زيبايى مىگرايند و بدان خو مىگيرند و آنها را براى نسلهاى آينده خويش به ارث مىگذارند . . . » « 1 » ابن خلدون در سطور بعد توضيح مىدهد كه چگونه پس از غلبه قومى بر قوم ديگر يكى از افراد كه شايستگى و اهليت بيشترى دارد بر ديگر سران عشاير و قبايل پيشى مىگيرد و ديگران را محكوم فرمان و اراده خود مىكند و بدينترتيب شخصيت و عصبيت ديگران را محكوم تمايلات شخصى خود مىكند « زمام همهء امور را بدست مىگيرد و همهء ثروتها و اموال را به خود اختصاص مىدهد ، ازينرو ديگران هم در جنگها زبونى و ناتوانى نشان مىدهند و نيرومندى و غلبهجويى ايشان به سستى مبدل مىشود و به خوارى و بندگى خو مىگيرند ، و آنگاه نسل مردم ايشان هم بر همين شيوه تربيت مىشوند و گمان مىكنند مستمرى و حقوقى كه از سلطان مىگيرند به منزلهء مزد ايشان در برابر حمايت و يارى به اوست و جز اين چيزى در عقل آنان نمىگنجد و كمتر ممكن است هيچيك از آنان در ازاى اين فرد ( سلطان ) تن به مرگ دهد و فداكارى كند . در نتيجه اين وضع ، سستى و خلل به دولت راه مىيابد و از قدرت و شكوه آن كاسته مىشود و به علت از ميان رفتن روح دلاورى و جنگاورى در مردم ، دولت رو به ضعف و فرسودگى و سالخوردگى مىگذارد وجه دوم اين است كه ، چنانكه ياد كرديم ، يكى از مقتضيات طبيعى كشوردارى ناز و نعمت و تجملخواهى است و در نتيجه اين وضع عادات و رسوم بسيارى در ميان اعضاى دولت رواج مىيابد و مخارج مستمرىهاى ايشان افزون مىشود و دخل ايشان با خرج برابرى نمىكند بدينسبب تهىدست از بينوايى مىميرد و آنكه در ناز و نعمت است مستمرى خويش را صرف وسايل تجملى مىكند ، و در فراخى معيشت و خوشگذرانى مستغرق مىگردد ، آنگاه اين وضع در نسلهاى آينده توسعه مىيابد و به مرحلهاى مىرسد كه كليهء حقوق و مستمرى خدمتگزاران دولت در برابر فزونى عادت تجملى و وسايل ناز و نعمت ، وافى نمىباشد و به نيازمندى گرفتار مىشوند . . . « 2 » در چنين شرايطى رئيس دولت يا سلطان ناچار مىشود بر ميزان مستمريها بيفزايد ، تا رخنهاى كه در زندگى ايشان پيدا شده ببندد ، و نيازمنديهاى ايشان را برآورد و پيداست كه اين امر تنها با افزون بر خراجها جبران مىشود . . . » بعدا ابن خلدون نشان مىدهد كه افزودن بر خراج ، به آزمندى و افزودن خواهى زمامداران پايان نمىدهد بلكه روزبروز رعيت فقيرتر و طبقه متنعم حريصتر مىشود سپس ابن خلدون به مسألهء اصولىترى اشاره مىكند و مىنويسد : « تجملخواهى و نازپروردگى براى
هامش
( 1 ) . مقدمهء ابن خلدون ، ج 1 ، ص 327 به بعد
( 2 ) . همان كتاب ، ص 328 به بعد