تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
از گوشت مار و سوسمار تغذيه مىكند ، وى نيز به حكم اضطرار ، لقمه‌اى چند از اين غذاى نامطبوع مىخورد ، و از پيرزن مىپرسد كه چرا به ده يا به شهر نمىآيى ؟ وى در جواب مىگويد :
گفتا كه هر جاى شهر و ده است ، * يكى سفله بر خلق فرمانده است قناعت نمودن به ناكام و كام ، * بدين ناگوار آب و ناخوش طعام از آن به كه بهر شكم بخردى * بود زير فرمان همچون خودى شاه بايد كه چشم باز بود * بر بد و نيك سرفراز بود چشم او باز باشد از چپ و راست ، * تا ز عالم برون بود كم و كاست . . . بايد او را دلى ز علم چو كوه * كش نگردد ، ز دادخواه ستوه ، دادخواهى اگر ز تنگدلى ، * نسبت او كند به سنگدلى ، نشود از حديث او بىسنگ ، * وز جفا گوئيش ، بلند آهنگ ، ور جهد از زبان او شررى * كه چو آتش در او كند اثرى گو درون را چو آب صافى كن * و آتشش را به آن تلافى كن
( جامى - سلسلة الذهب ) هلالى جغتائى : كه شاعرى حساس بود ، وقتى كه از مظالم عبيد إله خان ازبك باخبر گرديد ، زبان به هجو و توبيخ او گشود و گفت :
تا چند عبيد از پى تالان باشى * تاراج‌گر مال يتيمان باشى ؟ غارت كنى و مال مسلمان ببرى * كافر باشم اگر مسلمان باشى !
عبيد إله كه مردى متعصب و بدنهاد بود ، و قبلا جمعى از وجها و اهل علم را به بهانهء لعن صحابه كشته بود ، اين شاعر حق‌گو را نيز زندانى كرد و پس از شكنجه بسيار ، او را در چهارسوق هرات در سال 935 به قتل آورد . و مصداق اين بيت قرار گرفت ،
سر پرغرور از تحمل تهى * حرامش بود تاج شاهنشهى شاهى كه بر رعيت خود مىكند ستم * مستى بود كه مىخورد از ران خود كباب !
بهاء الدين ولد ( پدر مولوى ) در كتاب « معارف » خود خطاب به سلاطين و امرا چنين مىنويسد : « گفتم ميرزا كه تو همچون بوتيمارى كه سر فروكرده‌اى و همت و وهم دربسته‌اى كه مرا اين مىيابد و آن مىبايد . . . و جاه و مال مىطلبى . . . آخر كدام صحت به فرمان تو آمد و به فرمان تو رفت ، و كدام فرزند به فرمان تو آمد و به فرمان تو رفت تا چنين مغرور شدى . . . اينها را كه مىگيرى به امانت و عاريت مىگيرى و شبانى مىكنى . . . تو نمىدانى كه هرچه بيش طلبى ، بار تو بيش شود و كار تو مشكل‌تر بود . چو در عهدهء اين‌قدر امانت درمانده‌اى ديگر چه مىطلبى بنگر درين امانت و رعايت‌ها كه دارى . اگر صيانتى به جاى مىآرى ، ديگر مىطلب و اگر خيانت