مولوى در اشعار زير خودخواهى و تجاوزكارى قدرتمندان و امراى زمان را استادانه ثابت مىكند و نشان مىدهد كه از ديرباز مردان مستبد جز به اشخاص متملق و چاپلوس ، به كس ديگر مجال رشد و خودنمايى نمىدادند :
شير و گرگ و روبهى بهر شكار * رفته بودند از طلب در كوهسار
گفت شير : اى گرگ ، اين را بخش كن * معدلت را نو كن ، اى گرگ كهن
. . . گفت اى شه گاو وحشى آن تست * آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بز مرا كه بُز ميانه است و وسط * روبها خرگوش بستان بىغلط
شير گفت : اى گرگ ، چه گفتى ، بگو ! * چونكه من باشم ، تويى ما و تو !
. . . گرگ را بركند سر ، آن سرفراز * تا نماند دو سرى و امتياز
بعد از آن ، رو شير با روباه كرد * گفت : اين را بخش كن از بهر خورد
سجده كرد و گفت آن گاو سمين * چاشت خوردت باشد اى شاه مهين
وين بز ، از بهر ميانه روز را * يخنئى باشد شه فيروز را
واندگر خرگوش بهر شام هم * شبچره ، اى شاه با لطف و كرم
گفت اى روبه ، تو عدل افروختى * اينچنين قسمت ، ز كه آموختى ؟
از كجا آموختى اين ، اى بزرگ * گفت اى شاه جهان ، از حال گرگ !
مولوى نيز عموم طبقات ، بخصوص زمامداران و سلاطين را به پيروى از عقل و مآلانديشى و مشورت با اهل اطلاع دعوت و تبليغ كرده است :
تا چه عالمهاست در سوداى عقل * تا چه با پهناست اين درياى عقل
گفت پيغمبر على را كاى على * شير حقى ، پهلوانى ، پردلى
ليك بر شيرى مكن هم اعتميد * اندرآ ، در سايهء نخل اميد
اندرآ ، در سايه آن عاقلى ، * كش نتابد برد از ره ، غافلى
تو برو در سايهء عاقل گريز * تارهى زان دشمن پنهان ستيز
زان كه با عقلى چو عقلى جفت شد * مانع بدفعلى بد گفت شد
نفس با نفس دگر چون يار شد * عقل جز وى ، عاطل و بيكار شد
عقل با عقل دگر دو تا شود * نورافزون گردد و پيدا شود
عقل ، قوت يابد از عقل دگر * پيشهگر كامل شود از پيشهگر
دوستى با مردم دانا نكوست * دشمن دانا ، به از نادان دوست
عقل را با عقل يارى يار كن * « امر هم شورى ، بخوان و كار كن
پير پير عقل باشد ، اى پسر ! * نى سپيدى موى ، اندر ريش و سر »
اوحدى مراغهاى از شعرايى است كه با مسائل سياسى و مشكلات اجتماعى عصر خود