تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
چو در لشكر دشمن افتد خلاف * تو بگذار شمشير خود در غلاف اگر جز تو داند كه راى تو چيست * بر آن راى و دانش ببايد گريست سكندر كه با شرقيان جنگ داشت * در خيمه گويند بر غرب داشت چو بهمن به زابلستان خواست شد * چپ آواز افكند و از راست شد درون فرومايگان شاد كن * ز روز فروماندگى ياد كن
( بوستان سعدى ) مولوى نيز كه معاصر سعدى است ، در مسائل سياسى به نفع مردم سخن مىگويد و معتقد است كه اگر سلطانى پاك‌دامن و رعيت‌نواز باشد ، رفتار او در درباريان و اطرافيان او اثر مىكند و مردم روى آسايش و آرامش مىبينند و هرگاه سلطان در مال و جان مردم طمع ورزد ، فساد او به ديگر طبقات نيز سرايت مىكند .
خوى شاهان در رعيت جا كند * چرخ اخضر خاك را خضرا كند شه چو خوضىدان و هرسو لوله‌ها * وز همه آب روان چو دولها چونكه آب جمله از حوضى است پاك * هر يكى آبى دهد خوش ، ذوقناك ور در آن حوض آب شور است و پليد ، * هر يكى لوله ، همان آرد پديد زانكه پيوستست هرلوله به حوض * خوض كن در معنى اين حرف « خوض » آب روح شاه اگر شيرين بود ، * جمله جوها پر ز آب خوش شود مى بلرزد عرش از مدح شقى * بدگمان گردد ز مدحش متقى گفت پيغمبر بكن اى راى زن * مشورت كه : المستشارُ مؤتمن شهوت از خوردن بود كم كن ز خور * يا نگاهى كن گريز از شور و شر هركه او بنهاد ناخوش سنتى * سوى او نفرين رود هرساعتى نفس ، هر دم از درونم در كمين * از همه مردم بتر در مكر و كين اى شهان كشتيم ما خصم برون * ماند زان خصمى بتر ، در اندرون سهل شيرى دان كه صف‌ها بشكند * شير آنست آن‌كه ، خود را بشكند نام ميرى و وزيرى و شهى * نيست الا درد و مرگ جاندهى بنده باش و بر زمين رو ، چون سمند * چون جنازه نه كه بر گردن نهند بار خود بر كس منه ، بر خويش نه * سرورى را كم طلب ، درويش به بيخ و شاخ اين رياست را اگر * بازگويم ، دفترى بايد دگر حرص بط يكتاست وين پنجاه تاست * حرص و شهوت مار و منصب اژدهاست حرص بط از شهوت خلقست و فرج * در رياست بيست چندانست درج