تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
رغبت نمايند و قماش و غله و متاع ديگر بياورند پس مملكت آبادان شود و خزاين معمور . پادشاهان به صحبت خردمندان محتاج‌ترند تا خردمندان به صحبت پادشاهان ملوك از بهر پاس رعيتند ، نه رعيت از بهر طاعت ملوك . وظايف پادشاهان : 1 ) عمارت جسر و مسجد و خانقاه و چاهها بر سر راهها از مهمات امور مملكت داند . 2 ) عامل مردم‌آزار را حكم و عمل ندهد كه دعاى بد نه تنها بر وى كنند . 3 ) پادشاهان بر رعيت سرانند . و نادان سرى باشد ، كه به دندان ، بدن خود را پاره كند . 4 ) يكى مظلمه پيش حجاج برد ، التفاتش نكرد . مرد به خنده همى گفت اين مرد از خداى عز و جل متكبرتر است . اين سخن به حجاج رسانيدند . وى را بخواند ، گفت : چرا چنين گفتى ؟ گفت : از بهر آن‌كه خداى تعالى با موسى سخن گفت و ترا از دل برنمىآيد كه با خلق خدا سخن گويى . چون اين بشنيد ، انصافش بداد . 5 ) سلطان خردمند ، رعيت نيازارد تا چون دشمن بيرونى زحمت دهد از دشمن اندرونى ايمن باشد . 6 ) از جمله حسن تدبير پادشاهان يكى آن است كه با خصم قوى در نپيچد و با دشمن ضعيف جور نكند كه پنجه با غالب انداختن نه مصلحت است و پنجهء مغلوب شكستن نه مروت . 7 ) هركه از تو نه ايمن است ، از او ايمن مباش كه مار از بيم گزند خويش ، قصد مردم كند در مثل است كه پاى ديوار كندن و ساكن نشستن كار خردمندان نيست . 8 ) اينكه گويند كلام الملوك ، ملوك الكلام ، اعتماد را نشايد : سخن انديشيده گوى و معنىدار . 9 ) درويش توانگر گفت : همت آنست كه به ديده طمع در مال و نعمت پادشاه ننگرند و سلطان گدا طبع ، طمع در مال رعيت كند . 10 ) پادشاهان پدر يتيمانند ، بايد كه بهتر از آن غم خورند يتيم را كه پدرش ، دست عطا تا تواند گشاده دارد ، مگر آنكه دخل با خراجات وفا نكند ، كه اسراف و بخل هردو مذمومند . 11 ) جوانمردى پسنديده است . اما نه به حدى كه دستگاه ضعيف شود . و نعمت نگاه داشتن مصلحت است . اما نه چندان‌كه حاشيه و سپاهى سختى كشند . 12 ) دزدان دو گروهند ، جمعى با تير و كمان در صحراها و بعضى به كيل و ترازو در بازارها . بايد دفع ايشان را واجب داند . 13 ) اگر سلطان دفع دزدان نكند ، به بازوى خود كاروان مىزند . هنرمند را نيكو دارد ، تا بيهنران راغب شوند و هنرپرورند و مملكت كمال گيرد . سپاهى كه در وصف كارزار ، از دشمن ترسد و گريزد ، ببايد كشت كه خونبهاى خود به
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 188 | مرتضى راوندى