تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
سلف خورده است . سپاهى را كه سلطان نان مىدهد ، بهاى جان مىدهد . پس اگر بگريزد شايد كه خونش بريزد . پادشاهى كه عدل نكند و نيكنامى توقع دارد بدان ماند كه جو كارد و اميد گندم دارد . مردى نه جهانگيريست بلكه جهان‌دارى . درويشى به سلامت ، به ، كه پادشاهى و ملامت . چنان كن كه خير تو در قفاى تو گويند كه در نظر ، از بيم گويند يا از طمع ، دشمن به دشمن برانگيز ، تا هرطرف كه غالب آيند ، فتح از آن تو باشد . از بدگويان مرنج كه گناه از آن تست . چرا چنان نباشى كه بدت نگويند . . . طعام آنگه خورد كه اشتها غالب شده باشد ، و سر آنگه نهد كه خواب غلبه كرده باشد ، و سخن آنگه گويد كه ضرورتى افتد ، و شهوت آنگه راند كه شوق به انتها رسيده باشد . در حكمرانى چنان زندگى كند اگر وقتى حاكم نباشد جفا و خجالت نبرد ، همچون زنبور ناتوان كه هركس او را افتاده بيند ، پاى بر سرش زند . اگر از آن‌كس كه فرمان ده تست انديشه ناكى ، بر آن‌كس كه فرمانبر تست لطف كن « 1 » تا كسى را در چند قضيه نيازمايى ، اعتماد مكن . ملاقات شيخ سعدى با اباقا آن : مىگويند شيخ در مراجعت از زيارت كعبه ، به تبريز مىآيد و با دوستان و ياران قديم تجديد عهد مىكند . سلطان وقت اباقا آن‌كه آوازهء شيخ سعدى را شنيده بود ، وى را نزد خود مىخواند . شيخ از رفتن امتناع مىكند ، ولى سرانجام به خواهش ياران به خدمت شاه مىرود ، در مراجعت پادشاه از شيخ مىخواهد كه او را پندى دهد ، شيخ در جواب مىگويد :
« شهى كه پاس رعيت نگاه مىدارد * حلال باد خراجش كه مزد چوپانىست وگر ، نه راعى خلقست ، زهر مارش باد * كه هرچه مىخورد از جزيهء مسلمانىست » « 2 »
سعدى تدبير و سياست را بر جنگ و ستيز ترجيح مىدهد :
همى چون برآيد به تدبير كار * مداراى دشمن ، به از كارزار بود دشمنش تازه و دوست ريش * كسى كش بود دشمن از دوست بيش اگر فيل زورى و گر شير جنگ * بنزديك من ، صلح بهتر كه جنگ درآرند بنياد روئين ز جاى * جوانان به شمشير و پيران به راى به خردان مفرماى ، كار درشت * كه سندان نشايد شكستن به مشت دو تن‌پرور ، اى شاه كشورگشاى * يكى اهل رزم و يكى اهل راى قلمزن نگه‌دار و شمشيرزن * نه مطرب ، كه مردى نيايد ززن هر آن كو قلم را نورزيد و تيغ * بر او گر بميرد ، نگو ، اى دريغ !
هامش
( 1 و 2 ) . تلخيص از : كليات سعدى ، چاپ بمبئى رسالهء پنجم ، از صفحهء 22 تا 29
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 189 | مرتضى راوندى