تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
دنيا نيرزد آن‌كه پريشان كنى دلى * زنهار بد مكن ، كه نكردست عاقلى اين پنجروزه مهلت ايام آدمى * آزار مردمان نكند جز مغفلى درويش و پادشه نشنيدم كه كرده‌اند * بيرون از اين دو لقمهء دنيا تناولى زان گنجهاى نعمت و خروارهاى مال * با خويشتن بگور نبردند خردلى از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت * بهتر ز نام نيك نبردند حاصلى خواهى كه رستگار شوى ، راستكار باش * تا عيب‌جوى را نرسد بر تو مدخلى تير از كمان چو رفت ، نيايد بشست باز * پس واجبست در همه كارى ، تأملى اى پادشاه وقت چو وقتت فرارسد * تو نيز با گداى محلت برابرى گر پنج نوبتت به در قصر مىزنند * نوبت به ديگرى بگذارى و بگذرى آز بگذار و پادشاهى كن * گردن بىطمع بلند بود رعيت چو بيخند و سلطان درخت * درخت اى پسر باشد از بيخ سخت از رعيت شهى كه مايه ربود * بن ديوار كند و بام اندود چو دشمن خر روستائى برد * ملك تاج و ده يك چرا مىخورد ؟ مخالف خرش برد و سلطان خراج * چه اقبال ماند در آن تخت و تاج پادشه پاسبان درويش است * گرچه نعمت بفر دولت اوست
يكى از ملوك بىانصاف ، پارسايى را پرسيد كه از همه عبادتها كدام فاضل‌تر ، گفت تو را خواب نيمروز ، تا در آن يك نفس خلق را نيازارى . سعدى با همهء محافظه‌كارى ، در اشعار زير مردم را به جنگ با ستمگران دعوت مىكند :
بگفتيم در باب احسان بسى ، * و ليكن نه شرطست با هركسى بخور مردم‌آزار را خون و مال * كه از مرغ بد ، كنده به پر و بال برانداز بيخى كه خار آورد * درختى بپرور كه بار آورد نبخشاى در هركجا ظالمىست * كه رحمت بر او جور بر عالمىست جهانسوز را كشته بهتر چراغ * يكى به در آتش ، كه خلقى به داغ جفاپيشگان را بده سر به باد * ستم بر ستم‌پيشه عدل است و داد الا تا به غفلت نخسبى كه نوم * حرام است بر چشم سالار قوم
سعدى شيرازى در رساله پنجم ، « در نصيحت ملوك » به زبانى شيرين ، سلاطين را به عدل و داد فرامىخواند و دشمنان ملك و ملت را معرفى مىكند : پادشاهان كه مشفق درويشند ، نگهبان دولت و ملك خويشند ، به حكم آن‌كه عدل و رأفت خداوند مملكت ، موجب امن و استقامت راست ، و عمارت زراعت بيش . . . و مسافران