سردارى و تحمل و مدارا و بردبارى و تدبير اندر كارها و خواندن اخبار ملوك ماضيه و سيرت ايشان دانستن و از حال و كار و قضيهء ايشان تفحص نمودن . زيرا كه اين جهان بقيه دولت پيشينگان است كه پادشاهى كردهاند و هريكى نام و نشان و سيرت خود را به يادگار گذاشته و هيچ يادگارى بهتر از نام نيك در جهان نيست . » « 1 »
در كتاب بحر الفوائد كه نويسنده آن معلوم نيست ، راجع به « ادب پادشاهى » مطالبى نوشته كه به چند جمله از آن اكتفا مىكنيم : « بدان كه اگر دين پادشاهى به شرط شرع بود سعادتى است . و اگر بخواست طبع و موافقت نفس بود ، شقاوتى است كه آن را نهايت نيست . پادشاه را گفتهاند از حقها گير و در حق خرج كن و اينكه تواند كردن و نيكبخت بندهاى بود كه حلال خورد . . . » ديگر از آداب پادشاهى اينكه « سلطان هرروز كه برخيزد ، نيت كند كه امروز عدل چنين كنم و خيرات چنين كنم . . . حجاب بردارد و بنشيند و اصحاب حوايج را شغلها مىگزارد . . . با رعيت به رفق زندگى كند نه به عنف كه اگر به هرگناهى شمشير بر دست گيرد ، پس رغبت بنمايد . . . جهد كند تا جمله رعيت را خشنود تواند كردن . . . عدل كند و عدل فرمايد تا نجات يابد . . .
مجالست با علما كند تا او را نصيحت كنند . . . ظالمان را دست كوتاه دارد . و البته غلامان را نگذارد كه ظلم كنند كه روز قيامت وى را از ظلم ايشان بپرسند كه از او باز خواهند در تورات است كه : هر پادشاهى كه به ظلم نايبان خود راضى باشد در آن ظلم شريك باشد . . . » « 2 »
نويسندهء بحر الفوائد در جاى ديگر مىگويد كه سلاطين بايد سنتهاى نيكو از خود به يادگار گذارند ، با علما دوستى كنند و با رعايا بىحجاب گفتگو كنند ، تا از درددل آنان آگاهى يابند .
و از ساختن شهرها ، راهها ، رباطها و مسجدها و قضاى حاجت مردم غفلت نورزند . ولى پادشاهان پندها مىشنوند ولى به كار نمىبندند حق مىدانند ولى به كار نمىبندند . زيرا مهر بر دلهاى ايشان نهادهاند و چنان مست جاه و مال و شهوت و لهو و لعب هستند كه تا صيت ملك الموت نبينند ، به هوش نيايند . » « 3 » در جاى ديگر خطاب به سلاطين مىنويسد : « عدل و راستى كنيد ، حق گوئيد و حق فرمائيد و حق گفتن و حق كار بستن صعب است . . . حقها گيريد و به حق خرج كنيد . . . اگر سلطان به صلاح باشد ، همهء خلق به صلاح باشند . . . مثل پادشاهان چون مثال چشمه است . هر وقت كه چشمه صافى بود ، جويها همه صافى بود » « 4 »
در ميان شعرا ، سعدى براى اراده و افكار عمومى ارزش فراوان قائل است . او سبب پيروزى فريدون را حمايت و تقويت مردم مىداند . و مىنويسد : « خلقى به تعصب بر وى گرد آمدند و تقويت كردند تا پادشاهى يافت در جاى ديگر از گلستان ، از قول وزير به پادشاه ستمگرى چنين اندرز مىدهد : « اى ملك چون گرد آمدن خلق موجب پادشاهى است ، تو چرا خلق را
هامش
( 1 ) . دكتر محمد معين ، مزديسنا و ادب پارسى ، ص 416
( 2 ) . بحر الفوايد ، باهتمام دانشپژوه ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، ص 118
( 3 ) . همان ، ص 322
( 4 ) . همان ، ص 314