خبرهاى پوشيده را آشكار كند . سوم سخنهايى را ياد دهد تا فراموش نشود .
چهارم آن كه راستى در ميان مردم نگاه دارد .
و دخل پادشاه از چهار موضوع بود : اول از ميراث گذشتگان ، دوم از مال رعيت ، سوم از كفايت خود ، چهارم از عطاى خداى تبارك و تعالى . و مال پادشاه دو نوع بود : اول خاصهء او ، دوم مال مصالح پادشاهى . اما آنچه از گذشتگان بود مثل پدران و برادران ، كه به او رسد ، خاصه پادشاه بود . اما آنچه از رعيت ستاند ، از چهار قوم باشد . اهل زراعت ، و اهل تجارت ، و چهارپاىداران ، از طيارات : و آنچه از مملكت پادشاهان يابد ، مال پادشاه بود . و اما آنچه از رعيت ستاند ، اگر اهل زراعت بود ، يا توانگر باشد يا درويش . و آنجا كه كشت كنند ، يا باغ باشد يا آب و زمين نيكو بود . بايد كه اگر توانگر و جاى نيك باشد از ده يكى بدهد . »
آن را عشر گويند . و اگر جاى بد مىشود و مرد درويش ، از بيست يكى . و نصف عشر گويند .
درويشان را علوفه و خرج از سر بنهد . آنچه بر سر آمد از ده يكى يا از بيست يكى بدهند ، و اگر بر سر نيايد هيچ ندهند . و رسم قديم آن بوده است .
بعد از آن چون ولايتها بسيار شده است قسمت دشوار شده . و بايد رعيت را آنچه بوده است تا ده يك بيرون نكنند ، تصرف نتوانند كرد . پادشاهان عادل منصف فرمودهاند تا دخل زمينها و باغها را حساب برگرفتهاند ، در سالى بهتر و در سالى ميانه و در سالى بد ، كه چند باشد .
و ده يك يا بيست يك چه رسد و بهاى آن نه گران ، نه ارزان ، چند حصه هرسال باز كردهاند به راستى معين و بدان زمينها و باغها نوشتهاند و از آن خراج خواهند . اگر زمين هرسال نكارند ، و باغ هرسال ميوه ندهد ، خراج آن نستانند و به حكم « ليس على الخراب خراج » و به هر چند سال ، زمينها و باغها بازبينند . اگر آبادان خراب شده باشد خراج بيفكنند و اگر خراب معمور باشد ، بر دو قسم است : خراب قديم كه يك قرن كه عبارت از سى سال باشد ، سه سال مرفوع القلم دانند و چيزى نستانند . بعد از آن نصفى خراج تا ده سال مقرر دانند تا در آبادانى مستمر باشند و به رغبت مردم باشد . و اگر در آن نزديك خراب بوده باشد ، عمارت كنند ، ملاحظه در واجب خراج او كنند . و اگر زمين باغ شود و باغ زمين به قدر آن طلبند ، به راستى نه كم و نه بيش . و زمينها و باغها كه پادشاهان قديم خراج ننهادهاند به سببى از اسباب آن را حر خوانند و بهاى آن زمين گرانتر بود . و كسانى باشند كه خراج ايشان بيفكنده باشند ، و آن را بعضى بلاد اسقاط خوانند و بعضى موضوع . و كسانى باشند كه زرى معين ايشان را ادرار كرده باشند ، و در وجه خراج ايشان دانند يا جهت معيشت به ايشان دهند . و اين هرسه ، يعنى حر و اسقاط و ادرار ، به ميراث برفته باشند و به يكديگر فروخته باشند و از حساب مال و دستگاه مردم باشند ، آن را به هيچوقت باطل نكنند . و ياساى بزرگ چنگيز خان همچنانست كه آن را مقرر دانند ، تا مال مردم گم نشود . و خارج ولايتها را قانونها باشد در هرولايتى كه بدان كار كنند و به هرموضع نوعى باشد
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 175
مساهمون: مرتضى راوندى
ص١٧٥