بلاد است . . . اگر سلطان از نهج عدل عدول نمايد هرآينه خدم قدم بر بساط انبساط نهند و دست تعدى بر ارواح و ازواج خلق دراز كنند ، ضياع در معرض ضياع افتد ، و بضاعت مناهى و ملاهى رواج يابد ، و چون خير و صلاح مغلوب گردد ، مسئله مقلوب شود ، موازين و مكاييل نقصانى پذيرند ، برو بركت از ميان كنار گيرد . . . خلايق دست از صدقات و زكات بازدارند و روى از احسان و اجمال برتابند ، حرص و آز و شره و نياز و فكر و حيلت و زور و خديعت دستخوش اهل روزگار شود . » « 1 »
و در كتاب بحر الفوائد در تأييد اين معنى چنين آمده است : « در جهان از مرگ پادشاه عادل بتر نيست و در جهان از مرگ پادشاه ظالم بهتر نيست . . . » « 2 »
عقيدهء افضل الدين كاشانى
در ميان آثار انتقادى گذشتگان ، نظريات كاشانى در پيرامون شخصيت شهرياران قابلتوجه و شايان نقل است :
بابا افضل كاشانى در يكى از آثار خود در طى سه گفتار در پيرامون ، پادشاهان و راه و رسم فرمانروايى و كاركنان و نايبان شاه ، مطالبى مىنويسد و به امرا و زورمندان زمان اندرزهايى مىدهد و در پايان با صراحتى تمام مىگويد : « . . . جمعى از پادشاهان كه به نام پادشاهى خرسند باشند . . . چندانكه خاصيت و هنر پادشاهى در ايشان بيشتر جسته شد ، كمتر يافته آمد ، بلكه پادشاه را چنان ديدم كه ميل او به شهوتراندن از همه اشخاص رعيت يا از بيشتر ايشان افزون بود ، غلبه غضبش بر خرد از غلبه رعيت بر خردشان زيادت آمد و حرص و شره براندوختن و نهادن ذخيرههاى ناپايدار بر حرص و شره رعيت به رجحان داشت و از داشتن مكارم اخلاق و از خرد اصلى كه بدان دانشهاى يقينى بود و آگهى از عاقبت كار و بازگشت ، از رعيت بىخبرتر و غافلتر بود و كوشش و جدش در سير كردن آز و خوشنود كردن خشم بود ، و سير كردن آز را به گرد كردن مالهاى گذرنده ديد ، به هرطريق كه زودتر برآيد اگر غارت بود و اگر خواستن به الحاح و ستدن به قهر . . . كارش خوردن به افراط و جمع اسباببازى و غفلت و خنده و بيهده گفتار ناسزا يافتم ، و اين احوال . . . همه بر خلاف شرايط سرورى و آيين جهاندارى ديدم . . . از اين جهت آهنگ بنبشتن اين نامه كردم تا چند خصلت از خصال پادشاه در آن ياد كرده آيد . . . هرچه شاهان نيكبختى شناسند ، لشكر فراوان است و سلاح بسيار و خزينه آبادان و تجمل بىاندازه از لباس و پيرايه و فرمانبردارى رعيت و ساز و اسباب نشاط و لهو و مانند اين ، و چنين چيزها كه دل با وى آميزد و الفت گيرد و بستهء آن شود ، سبب گرفتارى و اسيرى دل بود نه سبب آزادگى و رستگارى كه اگر به عدد اين چيزها كه اسباب و علامات اقبال و نيكبختى همى پندارند ، از سلاح و سپاه و
هامش
( 1 ) . تحفه ، پيشين ، ص 11 به بعد
( 2 ) . بحر الفوايد ، پيشين ، ص 57