كرد كه آن به خوابى و اين به خيالى مبدل شود . »
قرائن زير نشان مىدهد كه نزديكان و خيرخواهان شاه يا وزير اگر حقيقت و واقعيتى را به شاه يا وزير تذكر مىدادند ؛ موجب خشم و ناراحتى آنها مىشد .
انوشيروان و بزرگمهر : از ديرباز سلاطين مستبد شرق به وزرا و مشاورينى علاقه داشتند كه تسليم صرف اراده و نظريات آنها باشند حتى انوشيروان عادل ! نيز حاضر نبود كه به گفتار صريح وزيرى چون بزرگمهر گوش فرادهد و سخن او را با صبر و شكيبائى بشنود ، به حكايت شاهنامه ، يك بار انوشيروان در اثر سوءتفاهمى ، بر وزير باتدبير خود بزرگمهر خشم مىگيرد و او را زندانى مىكند . پس از چندى از حال وزير خود جويا مىشود . وى در جواب مىگويد كه جاى من از جاى شهريار بهتر است شاه كه منتظر چنين جوابى نبود ، فرمان مىدهد كه او را در چاه تاريكى دربند كنند . پس از چندى ديگر پيغام مىفرستد كه جايش چون است .
بزرگمهر پاسخ مىدهد كه روز من از روز شهريار بهتر است . انوشيروان در حالى كه خشم و غضب بر او چيره شده بود دستور مىدهد كه او را در تنور آهنين تنگ و تاريكى افكنند و اطرافش سيخ و پيكان گذارند تا از حركت و جنبش بازماند . در چنين وضعى ، بار ديگر شهريار جوياى حال بزرگمهر مىشود . انوشيروان اينبار در برابر مردانگى ، و استقامت اين مرد به زانو در مىآيد و يكى از بستگان خود را همراه با دژخيمى نزد او مىفرستد تا از راز پرده بردارد . در اين حال بزرگمهر مىگويد :
بدان پاكدل گفت بوذرجمهر * كه ننمود هرگز به ما بخت چهر
نه اين پاى دارد به گردش نه آن * سرآيد همه نيك و بد بىگمان
چه با گنج و بخت و چه با رنج سخت * ببنديم هرگونه ناكام رخت
ز سختى گذر كردن آسان بود * دل تاجداران هراسان بود
شاه پس از شنيدن اين سخنان ، دستور رهايى او را مىدهد و پس از مدتى بزرگمهر شرح واقعه را به اطلاع انوشيروان مىرساند و شاه به بىگناهى او پى مىبرد .
نه تنها سلاطين ، بلكه وزرا و حكمرانان ديگر نيز به كسى اجازه بحث و انتقاد نمىدادند با اين حال صاحبنظران از ارشاد آنان غفلت نمىكردند .
در كتاب تحفه از آثار قرن هشتم كه نويسندهء آن معلوم نيست چنين مىخوانيم :
« هيچ مرتبت از منزلت سلطان عادل برتر نيست مگر مرتبه نبوت . پس واجب كند كه سلطان حق اين نعمت . . . به واجبى بداند . . . و از عهدهء عهد « كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته » برآيد . . . و چنانكه هيچ مرتبتى از درجه ملوك عادل برتر نيست ، هيچ مرتبت از منزلت ملك جابر زيرتر نباشد . . . چنانكه وجود سلطان عادل ، صلاح عباد و بلادست . . . وجود سلطان جابر ، فساد عباد و